تبليغاتX
آذرآبادگان

 

      محمد (ص)                

 سالروز بعثت رسول مهر و عشق  بر  همگان  فرخنده  باد... .

 

 

 عذر تقصير به پيشگاه محمد(ص)

اويي كه در وانفساي يوم الساعه، كه مادران نيز از احوال فرزندانشان غافل مي شوند، فقط يك چيز مسئلت دارد و آن"وا امتاه" است، می تواند چنان بر ما سخت گرفته باشد؟

...

۱۴۰۰سال و به تعبير نزديكتر، 14 قرن از ظهور آخرين و اصلي ترين پدر هستي مي گذرد(انا و علي ابوا هذه الامه). يتيماني كه در سرتاسر تاريخ اگر نوازشي هم ديده بودند، اغلب تصنعي و مزورانه بود، ناگهان گرماي محبت پدري را احساس كردند، كه هيچ دريغي برای اظهار محبتش نبود و چشم داشتی از این رافت نداشت.

 عطوفت بي شا‍ ئبه پدر مهربانمان، شاید چنين غرور نكبت باري را در طول قرنها بر وجودمان مستولی كرده است. به طوری كه گفتار و كردارش را با وقاحت تمام، بوسيده و به كناري گذاشته ايم.

قوم موسي 40 سال بايد سرگرداني مي كشيدند ، تا بخشيده شوند. عده اي ديگر خود كمر به مجازات هم مي بستند، تا در جهان ديگر به آسودگی حساب و کتاب، بگذرانند و بسياري روشها برای مردمان ديگر.
سؤال اينست، آيا محمد(ص) نيز چنين خواسته است؟

اويي كه در وانفساي يوم الساعه، كه مادران را نيز از احوال فرزندانشان غافل مي كند، فقط يك چيز مسئلت دارد و آن واامتاه است، می تواند چنان بر ما سخت گرفته باشد؟ آيا قدمهاي كند و لغزان علم و فناوري امروز، كه لحظه به لحظه بر گشوده شدن زواياي بيشتري از روشنايي و نورانيت سخنان محمد و پيشوايان پس از او صحه گذاشته و انگشت تعجب به لب گزانده است، دليل خوبي نیست، براي اينكه آب در كوزه و ما گرد جهان ميگرديم!

ما فرزندان خوبي براي پدر مهربانمان نبوديم.
امروز بهترين روز براي عذر تقصير به پيشگاه محمد است. (يا ابانا استغفر لنا) كمي به خود بيائيم و اين چند ساعت آسماني را، که در قلب دقيقه هاي زميني جاي گير شده است، غنيمت بدانيم. ما نيز فطرتمان را بر انگیخته، دوباره مبعوثش کنیم، و با خلوص باطن فریاد برآوریم که « یا محمد(ص) انا معکم».

 

+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 0:22 |

 

بررسی عملکرد حزب توده در دوران دولت مصدق با نگرشی بر کودتای 28مرداد

 

 

                               

 

                         

 

«در طول قرون و اعصار ، از ایران دو مرد برخاسته اند؛ یکی مصدق محمد(یعنی سلمان فارسی) بود و دیگری محمد مصدق (یعنی پیشوای نهضت ملی)، آن یک(یعنی مصدق محمد) به ما عزت دینی داد و این یک(محمدمصدق) به ما عزت ملی».

 

                                                                                   محمدتقی شریعتی مزینانی

 

 

حزب توده در سال 1320 تاسیس شد1( با هدف تامین منافع شوروی در ایران).در بین سالهای 25- 1324 که آذربایجان در اشغال قوای شوروی بود,حزب توده با تبلیغات وسیع از حرکت حمایت کرد. گرچه بعدها استالین در قبال نفت خیالی شما دست از حمایت فرقه دموکرات برداشت و آذربایجان به مام میهن بازگشت. در بهمن ماه 1327 به دنبال ترور نافرجام شاه،غیرقانونی اعلام شد.اما بعداز دوسال تحت فضای سیاسی جدید تقریبا به طور کامل کارآمد شده بود.یادداشتی از سیا نشان می دهد که حزب دارای بیست هزار عضو اصلی بود که هشت هزار نفر از آنها در تهران بودند.حزب توده که به گفته ی احسان طبری «خواستار دادن امتیاز نفت شما به شوروی بود»2، از همان آغاز نخشت وزیری رزم آرا با ملی شدن نفت مخالفت می کرد.روزنامه ی بسوی آینده(ارگان حزب توده) در یکی از شماره های خود می نویسد:« ملی چیست؟ ملی نقاب سیاسی است که چهره های داغدار و اندوهگین را می پوشاند.ملی سرپوشی است که قبایح و رذایل را مخفی می کندوملی هر جرم و جنایتی را جایز می شمارد.ملی پیکر متعفنی است که در قرن بیستم برای انحراف اذهان از راه صحیح و ثمربخش مبارزه برپا گردیده. ملی آخرین تیر ترکش استعمار است. عقل ملی ناقص، فکرملی ناقص، منطق ملی ضعیف، زبان ملی الکن است. خواهیم بود و اضمحلال ملی را خواهیم دید».3

توده ای ها در ابتدای امر نهضت را یک توطئه ی انگلیسی می دانستند. اما این تحلیل در نخستین ماههای حکومت مصدق تغییر کرد و نهضت ملی یک توطئه ی آمریکایی قلمداد گردید.4 یعنی مصدق می خواهد که نفت مملکت را در دست آمریکاییها بگذارد!

برایم مبنا شوروی دارای وضعیت خوبی نبود و طبیعتا حزب توده هم در پیروی از ارباب خود ،موقعیت خطرناکی داشت.چرا که آمریکا بزرگترین و نیرومندترین رقیب شوروی پس از جنگ جهانی دوم بود. برطبق اسناد و مدارکی که از خانه ی ریچارد سدان (رییس شرکت نفت سابق) در خدادماه 1330 به دست آمد،آشکار شد که شرکت سابق نفت به طور علنی به مطبوعات توده ای کمک مالی می داده است.از سوی دیگر جبهه ی ملی ایران هم پا به عرصه گذاشته بود که رقیب عمده ای برای حزب محسوب میشد.و جریان هنگامی حساس تر شد که جبهه ی ملی توانست مصدق را به نخست وزیری برساند.حزب توده با تظاهرات و دیگر آشوبها در این خیال بود تا بتواند جامعه را به هرج و مرح بکشاند و دولت مصدق را یک دولت فاشیستی معرفی نماید. در روز 23تیر در هنگام ورود هریمن ،تظاهراتی از سوی حزب توده صورت گرفت.این تظاهرات براساس عملکرد مشترک حزب با شبکه مشترک «سیا و انتلیجنس سرویس» بود. این شبکه توانسته بود درعمق حزب توده نفوذ کند.مقصودهم این بود که آمریکارا از خطر کمونیسم بترساند.4به هرحال سازمان جوانان حزب توده تحت نفوذ شبکه ی بدامن – اسم مشترک جاسوسی سیا و ام آی6 – قرار داشت و تظاهرات مفصلی را علیه ورود هریمن به تهران راه انداخت. بی بی سی در تفسیر وقابع ایران گفت:«فاجعه ی روز یکشنبه در تهران نشان داد که دکتر مصدق حاکم و مسلط بر اوضاع نیست و کمونیست ها در کمین هستند که ایران را ببلعند و اگر انگلستان پای خود را کنار بکشد کار ایران تمام است».5

حزب در این تظاهرات مصدق را به سازش با امپریالیسم متهم می کرد!6 به راستی چرا مصدق با حزب توده آن گونه که بایسته بود،رفتار نکرد؟یقینا بسیاری بر این باورند که دکتر محمد مصدق خود را ملزم به رعایت دموکراسی میدانست. خود مصدق این چنین می گوید:«… مسلط شدن افراد چپ هم بر اوضاع حرفی بود بی اساس چون که احزاب چپ اسلحه نداشتند تا بتوانند بر اوضاع مسلط شوند . با تمام جدیتی که بعد از سقوط دولت اینجانب به کار رفت آیا ده قبضه تفنگ در خانه ی یکی از افسران و یا در محلی مربوط به احزاب چپ به دست آوردند؟»7

به هر روی اگر حزب توده برای دولت مصدق ، خطر جدی محسوب نمی شد اما علنا اما در طول حکومت دو ساله ی وی با کارشکنی ها ،تظاهرات، تخریبات و..  توانست تا در سرنگونی مصدق نقش مهمی را ایفا کند.

 

 

کودتای 28مرداد

 

            گفتم آن دولت بیدارچه شد؟                  وعده ی آمدن یار چه شد؟

          گفت: آن دولت بیدار افتاد                   کودتایی شد و از کار افتاد! 

 

پس از واقعه ی 30 تیر مخالفان مصدق خود را شکست خورده یافتند.عده ای از موافقان هم به مخالفان پیوستند. معاندان دکتر مصدق در یک سلسله اقدامات ناجوانمردانه سرلشکر افشار توس را به قتل رساندند.در اوایل خرداد ماه 1331 هندرسن و شاه دیدارهایی را باهم داشتند.هندرسن از طرف انگلستان و به ویژه چرچیل این پیغام را برای شاه داشت که برای نخست وزیری ،فضل الله زاهدی گزینش شده است.در اوایل مرداد همین سال از طرف مرز ایران و عراق اسلحه هایی وارد تهران شد.8    در 30مهرماه رابطه ی ایران و انگلیس قطع شد و تمامی سفرا به کشور خود بازگشتند.آمریکا هم تحت تاثیر شرایطی خاص،موافقت خود را برای برکناریمصدق به وسیله ی یک حرکت نظامی اعلام کرده بود.روز کودتا 25مرداد بود که به شکست انجامید.این شکست گرچه ضربه ای بود به انگلستان و آمریکا اما آنها هرگز ناامید نشدند.در فاصله ی بین 25 تا 28 مرداد روزنامه ها سخت ترین حملات را علیه شاه و دربار داشتند.مصدق بران شد تا روز 27 مرداد هیچ کس در خیابانها نباشد .بنابراین دستور متوقف کردن راهپیمایان را داد. از صبح 28 مرداد عده ای از اراذل و اوباش با زنان بدکاره ی به خیابانها آمدند و علیه مصدق و به نفع شاه شعارهایی را دادند.تظاهرکنندگان رادیو را اشغال کردند و اولین پیام رادیویی مبنی بر پیروزی کودتاگران قرائت گردید.حوالی ساعت 2 ظهر مصدق و یارانش چون فاطمی، حسیبی، شایگان ، صدیقی و چندین نفر دیگر در منزل او جمع شده بودند. مصدق گرچه اصرار داشت تا در خانه بماند – ولو کشته شود – اما دیگر افراد حاضر وی را راضی کردند تا همگی با هم بروند . پس موفق به ترک منزل شدند. البته گارد محافظ نخست وزیر تا ساعت 30/5 به مقاومتش ادامه می داد تا این که در این ساعت مقاومت شکست و الواط خانه ی مصدق را غارت کردند.9

در هر حال کودتای ننگین 28 مرداد ،پاسخ کشورهای استعمارگر بود به حق خواهی مردم ایران. یقیناً سرنگونی کسی که در طی دو سال انگلستان را به زانو درآورد ،می توانست خبر شادی آوری برای دول غربی و به ویژه انگلیس وآمریکا باشد. اما این شادمانی طولی نکشید. پس از 25سال آتش خشم مردم به صورت انقلابی عظیم – که از مبانی اسلام مایه میگرفت- زبانه کشید که پاسخی بود به رفتار غربیها در سال 1332 . و البته پاسخ شایسته ای بود.

 

 

+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 10:55 |

 

باز شكوفـايی ايران نو

در پيـوند با ريشه های تمـدن كهن

 

گفت و گوی دكتر شاهين سپنتا  با استاد فریدون جنیدی

 

اشاره :

استاد فريدون جنيدی ، ايران شناس و شاهنامه پژوه ، در بيستم فروردين ماه 1318 در كوهستان ريوند نيشابور ديده به گيتی گشود . دوران نوجوانی و جوانی خود را به پژوهش در شاهنامه فردوسی سپری كرد . در سال 1358 « بنياد نيشابور » را بنيان نهاد و به آموزش زبان های ايرانی و پژوهش های فرهنگی پرداخت . حاصل يک عمر تلاش و كوشش او نگارش كتاب های با ارزشی درباره تاريخ و فرهنگ و زبان های ايرانی است كه از آن ميان می توان به كتاب های « فرهنگ واژه های اوستايی » ، « خود آموز خط و زبان ايران پيش از اسلام » ،  « زروان ، سنجش زمان در ايران باستان » ، « نقش جانوران در سخن سعدی » ، « نامه فرهنگ ايران » ، « زمینه شناخت موسيقی ايران » ، « كارنامه ابن سينا » ، « مجموعه یازده جلدی داستان های رستم پهلوان »  و اشاره كرد . چندی پیش دکتر شاهین سپنتا  گفت و گویی با استاد جنیدی پیرامون جایگاه شاهنامه فردوسی ، داشته اند كه بخش هایی از آن را در این جا با هم می خوانيم :

ایران نامه :  به عنوان نخستين پرسش ، بفرماييد كه از ديدگاه شما پيوند با ريشه های  تمدن كهن ما كه در شاهنامه فردوسی از آن سخن می رود تا چه اندازه می تواند در ساختن ايرانی نو و بازپيرايی فرهنگ ايران نقش داشته باشد ؟

برای كشوری چون ايران كه كشوری يگانه است و درازترين تاريخ را درميان كشورهای جهان دارد ، بهره وری از ريشه ها ، بهتر به شاخه ها  و ميوه ها  و دست آوردهای آينده ياری می رساند و هر آيينه اين شاخه ها و ميوه ها بخواهند كه رابطه خودشان را با ريشه ها قطع كنند ، مرگشان حتمی خواهد بود . يعنی اگر از ريشه ها ببريم مرگ آينده   فرهنگی كشور قطعی است . خردمندانه نيست كه ما از ريشه ببريم و چندان نيرو از ريشه اين درخت به سوی شاخه ها  می آيد كه اين ميوه ها  و شاخه ها  توان بريدن از ريشه را نخواهند داشت .

               

                         استاد جنيدي

ايران ، در ميانه جهان برای هزاران سال تختگاه جهان بود و خرد و دانش و فرهنگ به همه جهان می فرستاد و جهانيان از هنر ، فرهنگ و انديشه ايرانی برخوردار بودند،  اما يک تفاوت با كشورهای نو و تازه بنيان نهاده شده دارد و آن اين كه ايران كشوری ريشه دار است ولی برای نمونه انگلستان را 800 سال پيش دزدهای دريايی به وجود آوردند و يا فرانسه را شارلمان 1000 سال پيش پديد آورده ، بنابراين اين كشورها تازه بنياد هستند ، اگر چه در جهان امروز با استفاده از نيروی اقتصادی ، سوق الجيشی و نيروی فرهنگی كه به آن ها كم كم افزوده شد ، در فهرست كشورهای مطرح جهان قرار دارند . ما ايرانيان در تمام گفتارها و كردارهای خودمان ، در زندگی فرمان نياكان خودمان را به جای می آوريم  و از فرهنگ نياكان استفاده می كنيم . اين فرمان های خيلی كهن هستند و بسيار فراتر از 1000 سال پيش يا 2000 سال پيش صادر شده اند .

  ما که در كشورمان ، تبر سنگی ده هزار ساله داريم ، بايد ببينيم كه ريشه ها در كجاست و اين ريشه ها  چگونه بر زمان ما فرمان می رانند . بی گمان آن هنگام كه كشور ايران به نام « خونيرث بامی » تشكيل شد ، هزاران سال بر نياكان ما گذشته بود و تمامی اين قوانين فرهنگی و ملی تكوين پيدا كرده بود و چند هزار سال پس از آن كشور « خونيرث بامی » يا « ايرانويچ » يا كشور امروزی ايران به دست ما رسيده است و امروز هم ما نمی توانيم از فرمان نياكان خود كه به دست ما رسيده سرپيچی كنيم . برای نمونه هر مادر ايرانی به فرزند خودش می گويد كه « دروغ گو دشمن خداست »  و می دانيم كه اين گفتار به اين ترتيب در دين مبين اسلام نيامده و مسلم است كه اين گفتار از ايران باستان است و می بينيم كه پس از  گذشت سال ها  كه از حضور اسلام در ايران می گذرد هنوز از واژه های ايرانی « خدا » ، « پيامبر »  و « نماز »  استفاده می كنيم . پس می بينيم كه اين فرمان های نياكان ما كه همه ما امروز از آن ها پيروی می كنيم تا چه اندازه كهن ، دقيق و پر صلابت بوده است .

افزون بر اين ها در گذر اين دوران دراز ، بسياری رويدادهای فرهنگی ، اجتماعی و آبادانی ها و جنگ ها در ايران رخ داده كه اين ها می توانند برای ما سرمشق باشند . من در پيش گفتار كتابی كه اكنون زير چاپ است به نام  « محمود غزنوی سرآغاز واپس گرايی در ايران » به اين بيت فردوسی اشاره كرده ام  :

به جويی كه يک بار بگذشت آب         نسازد خردمند از آن جای خواب

پس ما می توانيم با استفاده از رخدادهايی كه در درازای این چند هزار سال روی داده ، برای آينده خودمان خط مشی تعيين كنيم و از تكرار رويدادهای مشابه درد آور پيشگيری كنيم تا از ستم های  آينده در امان بمانيم.

مجموعه اين ها ما را وادار می كند كه يک همچون يادگار با ارزشی همچون شاهنامه فردوسی را كه از نياكانمان بر جا مانده و هزاران سال بر جان و روان انديشه ايرانيان فرمان رانده گرامی بداريم و از آن برای بازسازی ، باز پيرايی و زنگارزدايی فرهنگ ايرانی سود ببريم و آينده را بر آن بنيان بگذاريم .

ایران نامه : ايرانيان برای بازنويسی تاريخ خود تا چه اندازه می توانند به شاهنامه استناد كنند و آيا نسخه های اصيلی از شاهنامه امروز در دسترس داريم ؟

فردوسی در پايان شاهنامه يک بيت بسيار زيبا آورده است و آن اين كه :

 

هر آن كس كه دارد هوش و رای و دين          پس از مرگ بر من كند آفرين

يعنی آفرين ايرانيان آينده را از خدا خواسته و چون به هيچ روی به عنوان پادشاه سخن ايران به دربار محمود اعتنا نكرد ، محمود و غزنوی ها از اين موضوع  آشفته و رنجيده بودند و تصميم گرفتند كه كاری بكنند تا شاهنامه را به دربار محمود پيوند بزنند و اين گونه به باور خوانندگان بقبولانند كه محمود مشوق فردوسی بوده است ، بنابر اين پس از مرگ فردوسی بايد بخش هايی را به شاهنامه می افزودند و همين كار را هم كردند . برای نمونه در هنگامی كه سيامک می خواهد به جنگ ديو سياه برود ، در يک بيت می خوانيم :

 

 

بپوشيد تن را به چرم پلنگ             ز جوشن نبود آن كه آيين جنگ

 

سيامک بيامد برهنه تنا         برآويخت با غول آهريمنا

در اين جا اين پرسش مطرح می شود كه چگونه خداوند سخن فردوسی، گفته که او جوشن را از تن درآورده و فراموش كرده كه در بيت بالا از پوشيدن جوشن گفته است !؟

 مسلم است كه از نظر ما اين موضوع ممكن نيست و متأسفانه انبوه استادانی كه بر روی شاهنامه كار كرده اند به همين يک موضوع ساده هم توجه نكرده اند و از اين دست ابيات كه غزنوی ها ساخته اند در شاهنامه فراوان است و بعدها هم كه نويسندگان و ناسخ ها ، عقايد ، نوشته ها و شرح های خودشان را وارد می كردند و سخن های سبک بسيار وارد شاهنامه شد . خوشبختانه يک ايرانی به نام « حمداله مستوفی » در قرن هشتم به اين موضوع  توجه كرده و نوشته است :

ز سهو نويسندگان سر به سر           شده كار آن نامه زير و زبر

 

او بعد هم اشاره می كند كه من 50 نسخه  شاهنامه را بررسی كردم و با مقابله آن ها اين نسخه را در حاشيه سفرنامه می نويسم . ملاحظه می كنيد كه يک ايرانی در 600 سال پيش به اين موضوع توجه می كند كه شاهنامه ها آشفته است و نويسندگان در آن ها دست برده اند و ابيات افزوده و دگرگونه فراوان دارد و اگر ملت ايران يک حكومتی داشت كه با فرهنگ ايران آشنا بود ، مسلم بدانيد كه تا به حال يک شاهنامه ويراسته به جهانيان هديه می كرديم . متأسفانه در ابتدا شاهنامه به دست مغول زادگان و اتابكان افتاد و بعد هم به دست حكومت صفوی افتاد كه اصلا به فرهنگ ايران توجه نداشتند و پس از آن هم به دست قاجارها افتاد كه از طوايف تركمان بودند و اصلا با فرهنگ ايرانی آشنايی نداشتند . نتيجه اين شد كه در اين دوران طولانی كه حكومت ايران ملی نبود و به فرهنگ ايران و دستمايه های فرهنگ ايران احترام نمی گذاشت و توجهی به آن نمی كرد ، شاهنامه به اين وضعيت دچار شد .

در اين 60- 50  سال اخير به اين موضوع توجه شده و گروه هايی برخاستند كه شاهنامه هايی را برابر بگذارند و نخستين كار را ايرانيان گريخته كه به روسيه رفته بودند در مسكو انجام دادند و پس از آن ها ، بنياد شاهنامه فردوسی تصميم داشت كه به اين كار دست بزند كه سرانجام دفتر كارشان بسته شد.

 

 در اين زمان يک مرد بزرگوار و استاد فرزانه به نام «  دکتر جلال خالقی مطلق » به تنهايی شروع به اين كار كرد و دلاورانه اين كار را كرد و به حق می توانيم او را فرزند فردوسی بناميم ، برای اين كه 34 سال برای انجام اين كار سختی كشيد و به تنهايی كاری را كرد كه بارها و بارها از چاپ انتقادی مسكو ، بهتراست چون آن ها كه چاپ انتقادی مسكو را انجام دادند ، تعداد محدودی از نسخه های شاهنامه را در دست داشتند ولی كاری كه استاد جلال خالقی مطلق انجام داده با نگرش به نسخه های متعدد شاهنامه است و به قدری اين كار دقيق و اساسی و علمی و فرهنگی است كه هرگونه ستايش از سوی ما برای جلال خالقی مطلق سزاوار است  و ايشان در خور آفرين فرزندان فردوسی هستند . با همه اين ها بايد با كمک اين همه تلاش هايی كه شده به ويژه شاهنامه ويراسته خالقی مطلق يک شاهنامه ای را ويرايش كرد كه بسيار نزديک به شاهنامه زمان فردوسی باشد .

ایران نامه :آیا می توانیم امیدوار باشیم که به زودی شاهد نتیجه تلاش های شما نیز در باره شاهنامه باشیم ؟

  البته. من هم حدود 28 سال است كه مشغول به اين كار هستم و اميد دارم كه در پايان 30 سال من هم اين كار را به ايرانيان هديه كنم و يكايک ابيات افزوده شده را هم نشان دهم که به چه دلیل افزوده شده است . اما كاری ديگر هم دارم به نام « داستان ايران » كه نمونه ای از مضامین آن را در كتاب « زندگی و مهاجرت آريايی ها »  مطرح  كرده بودم و اين كتاب گزارش و رمزگشايی شاهنامه است و همان طور كه فردوسی می فرمايد :

 

از او هر چه اندرخورد با خرد                           دگر  بر ره  رمز معنی برد

بايد به رمزگشايی شاهنامه بپردازیم و این کارممکن نيست مگر اين كه به ياری اوستا و متون پهلوی و ديگر نوشته های كهن ايران صورت گيرد و خوشبختانه اين مقدمات در نزد من حاصل شد و با آشنايی كه با زبان های ايران باستان دارم و با توجهی كه خداوند به من داد برای نگرش به شاهنامه ، من مشغول نگارش كتاب « داستان ايران » شدم و برای اين كار هم 25 سال يادداشت فراهم آورده ام و اكنون مشغول نگارش آن هستم  و فكر می كنم كه حدود يک سال ديگر به پايان برسد و به ملت بزرگ ايران هديه شود .

ایران نامه به گزارش رويدادهای شاهنامه اشاره كرديد . به نظرشما آن چه كه در شاهنامه فردوسی آمده تا چه حد می توانند برای بازنويسی تاريخ ایران بنيان درستی باشد و اين كه گروهی تصور می كنند كه بخش استوره ای شاهنامه چندان پايه و اساس تاريخی ندارد تا چه حد درست است ؟ آيا اين استوره ها می توانند در بازنويسی تاريخ ايران به کار آیند ؟

من به هيچ روی اعتقاد ندارم كه شاهنامه به 3 بخش استوره ای ، حماسی و تاريخی تقسيم شده است و همه شاهنامه تاریخ است و چنان كه گفتم اين ها همه رمز دارد . اگر به گفتار خود فردوسی توجه كنيم ، می گويد :

تو اين  را  دروغ و فسانه مدان        به يكسان  رَوشن  زمانه  مدان

از  او هر چه اندر خورد با خرد           دگر  بر ره  رمز معنی  برد

پس می بينيم كه اين ها رمز است و چون بسيار از ما دور بوده به صورت رمز درآمده است .می دانيم كه پس از سرمای بزرگ 200 هزار سال پيش كه در روی كره زمين رخ داده ، چهار سرمای ( يخبندان ) بزرگ ديگر هم روی كره زمين رخ داده و زمان دقيق اين ها را زمين شناسان معين كرده اند و از يک تا چهار شماره گذاری كرده اند و كتاب شاهنامه  هر چهار سرمای بزرگ را به ما نشان داده ، پس چگونه است كه اين كتاب با اين همه دقت نمی تواند پايه تاريخ باشد ؟ شاهنامه اصل و ريشه تاريخ است و اين ها را من در كتاب  « داستان ايران » باز گو خواهم كرد . تا هيچ كس ديگر نتواند به گونه ديگر به آن ها بنگرد .

ایران نامه : آيا شخصيت هايی همچون « آرش کمان گیر » نیز که در  دیگر استوره های ما از آن ها یاد می شود ، حضور تاریخی داشته اند ؟

آرش يک شخصيت نبوده. منظور از آرش ، ايرانيان است ولی چون زمان آن بسيار از ما دور است به صورت رمزی به يک شخصيت تبديل می شود . برای نمونه در استوره « آرش كمان گير » واژه « آرش » در زبان اوستايی در اصل « ائيرخش »  است كه  « ائير » يعنی « ايرانی » و اين نشان می دهد كه ايرانيان در زمان منوچهر در كوهستان « مانوش » آماده شدند كه تورانيان را به پس برانند و اين كوهستان مانوش در اطراف دماوند است و در اين داستان می بينيم كه « ائيرخش » یا ايرانيان از بالای كوه دماوند تير پرتاب می كنند ، يعنی ايرانيان از فراز كوه ها  با جنگ افزار برتر خود كه تير و كمان بوده با تورانی ها مبارزه می كنند و هنگامی كه موفق می شوند كه تورانی ها را به آن سوی « آمودريا » برانند ، ديگر نيروی خود ايرانی ها هم به پايان رسيده بود و تورانی ها هم گريخته بودند و ايرانيان فرصت پيدا می كنند كه به سازمان دهی كشور بپردازد .

ایران نامه : می دانيم كه همه ملت ها به قهرمانانی نياز دارند كه بتوانند آن ها را الگو قرار دهند و در تنگناهای تاریخی و حتا فرهنگی از روش آن ها پيروی كنند.حال اگر ما بپذيريم كه اين قهرمانان استوره ای ما يک شخص نبوده اند و يک رمز يا مفهوم كلی به نام ملت ايران يا مردم آريايی هستند ، آيا فكر نمی كنيد كه قهرمانان  ما جایگاه خود را در قلب مردم از دست می دهند و ملت ما در باور خود از داشتن قهرمانی همچون كاوه ، آرش ، رستم و غيره محروم می شوند ؟  

رستم ، همواره رستم است و همواره حافظ ايران است و جانش همواره برای ايرانيان سپر بوده است . شما ببينيد كه در بسياری از جنگ های شاهنامه رستم حضور ندارد . اما هيچ كس نمی پرسد كه اگر رستم جهان پهلوان بوده ، پس چرا در بسياری از جنگ ها حضور نداشته است ؟ خوب پاسخ روشن است و آن اين كه در آن زمان سيستان سپاهی براي شركت در جنگ ها نداشته و فرماندهی سپاهيان ايران به دست « گودرز »  بوده كه سپهسالار « خوربران » است كه همان مناطق آذربايجان و كردستان است . پس روشن است كه چرا رستم در برخی از جنگ ها نبود ولی ما بايد با پژوهش به اصل واقعيت ها برسيم . اما اين كه می گویید مردم الگو می خواهند ، من می بينم كه در برخی خانواده ها هنوز هم رستم الگو برای بچه هاست و شيرين ترين نام است اما در پژوهش های دانشگاهی و بالاتر بايد به ريشه حقايق توجه كرد . با اين همه در همين جنگ ايران با اعراب كه آن را جنگ تحميلی خوانده اند اين بچه ها كه روی مين می رقصيدند همان گودرز و رستم و گيو و حسين بن منصور حلاج  بودند و اين جوانان همگی قهرمان ايران هستند و درود بر روان آن ها باد . ما نمی خواهيم كه اين الگوها و نمادها را از جوانان ايران بگيريم ، اما بايد تحقيقات ادامه پيدا كند .

ایران نامه : در مورد آن بيت كه رستم را يلی از سيستان می داند ، چه نظری داريد ؟  

اين ها از افزوده ها هستند و سخن فردوسی درباره رستم اين است  :  

           جهان آفرين تا جهان آفريد          سواری چو رستم نيامد پديد

ایران نامه : از شركت شما در اين گفت و گو سپاس فراوان دارم .

                                     استاد جنيدي 

 

+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 9:44 |

                                 درنگ‌هايي درباره‌ي

 
اقوام ايراني و ساختار سياسي مطلوب

 

 

دكتر بابك اميرخسروي

درآمد:


تنوع قومي در ايران در نفس خود تهديد نيست تا احياناً لازم باشد براي رفع و دفع آن به تدبير نشست و اقدام‌كرد؛ زيرا اين امر، يك واقعيت عيني "تاريخي ـ جامعه‌شناختيِ" ايران، از بدو پيدايش آن است. از همان آغاز، اقوام آريايي ماد و پارس و پارت به‌هنگام اسكان و استقرار در نجد ايران، با ديگر اقوام آريايي و غيرآريايي پيش از خود و ساكنان اين سرزمين درهم‌آميختند و به‌ويژه تحت‌تاثير تمدن‌هاي پيشرفته‌تري نظير عيلامي‌ها، در منطقه‌ي خوزستان و مانناها در اطراف درياچه‌ي اروميه، قرارگرفتند. ماننايي‌ها و عيلامي‌ها، از لحاظ فرهنگ و تمدن اثرات مهم و ماندگاري از خود بر دولت مادها و هخامنشيان برجاي گذاشتند.


بعد‌ها نيز، با حمله‌ي اعراب به ايران و اسكان‌شان در سراسر كشور و سپس با هجوم قبايل و طوايف گوناگون ترك و تركمان و تاتار و مغول‌ها، اين درهم‌آميزي عمق و گسترش بيش‌تري يافت و سيما و تركيب خوني-تباري ايرانيان را دچار تغييرات و دگر‌گوني‌هاي ژرف‌تري كرد. بافت مردم‌شناسي كنوني ما، بازتاب اين اختلاط و آميزش‌هاست و بي‌گمان پويايي و شادابي آن متأثر از آن مي‌باشد.

بديهي است كه تنوع قومي در ايران، همچون واقعيتي عيني در جامعه‌ي كنوني ما، الزاماتي دارد و حقوقي را مي‌طلبد كه مشروع‌اند. پس مي‌بايست براي تأمين عدالت و برابرحقوقي شهروندان، به آن‌ها توجه شود و راه حل ارايه گردد.


كشور ايران دوهزاروپانصد سال پيش، برپايه‌ي رواداري و احترام به حقوق اقليت‌هاي قومي، زباني و مذهبي اداره مي‌شد. استوانه‌هاي برجاي مانده از كورش و نوشته‌هاي كتيبه‌هاي بيستون و پاسارگاد به زبان‌هاي مختلف، حتي روايات كتاب مقدس تورات، بهترين گواه اين راه و روش مدبرانه‌ي كشورداري در ايران بوده است. آرنولد تورن بي، پژوهشگر و تاريخ‌نگار معتبر قرن بيستم، شيوه‌ي حكومت‌مداري هخامنشيان را "اولين سازمان ملل‌متحد" در جهان ناميده است! پس چه‌گونه ممكن است در قرن بيست‌و‌يكم، كه بشارت‌دهنده‌ي آزادي و حقوق‌بشر در جهان است، نسبت به اين خواست‌ها بي‌اعتنا ماند؟ و از روي بي‌تدبيري، ميدان را براي گروه‌هاي افراطي و سوءاستفاده‌چي‌هاي بيگانه بازگذاشت؟

تظاهرات مردم در چند ماه گذشته در تبريز، اين زادگاه عزيز من و در ديگر شهرهاي آذربايجان، برسر يك كاريكاتور كم‌اهميت و حوادثي كه منجر به اِعمال قهر و خشونت‌گرديد و ده‌ها كشته و زخمي برجايگذاشت، به‌حق همه را نگران و آزرده‌خاطر نمود. البته اگر نيك بنگريم، آن كاريكاتور تنها بهانه‌اي بود براي بروز خشم و اخطاري جدي تا شخصيت و هويت قومي آذربايجاني‌ها بيش از اين مورد بي‌احترامي قرار نگيرد و به‌خواست‌هاي به‌حق آن‌ها، نظير فراگيري زبان مادري و مشاركت در اداره‌ي امور محلي كه مبناي دموكراسي است، توجه عاجل شود. اين از شگفتي‌هاي جامعه‌ي سياسي كشور ماست كه دفاع از يك حق انساني اوليه و تلاش به‌دست‌آوردن‌ ‌آن، پي‌آمدهاي نگران كننده‌اي را براي ملت و دولت به‌دنبال دارد.


مثلاً فراگيري زبان مادري و به‌كارگيري آن در امور روزانه‌ي زندگي، در رأس مطالبات مردم آذربايجان و ساير اقوام و اقليت‌هاي زباني-فرهنگي قرارگرفته است. اين خواست، قبل از اين كه موضوع و مقوله‌اي قومي و در حوزه‌ي مسايل قوم‌شناسي باشد، به‌نحوي كه برخي عناصر افراطي قوم‌گرا آن‌را در مقوله‌ي "مسأله‌ي ملي" قراردهند و اصل"حق ملل در تعيين سرنوشت خويش" را به‌ميان‌كشند، اساساً يك خواست دموكراتيك و در زمره‌ي حقوق بشر‌ ‌است و در منشور جهاني حقوق بشر نيز با همين مضمون وارد شده و روي آن تأكيد شده است. ‌


به‌باور من، تمركززدايي در ساختار قدرت در ايران نيز صرفاً يك ضرورت برخاسته از بافت قومي ايرانيان نيست؛ بل، اين امر نيز در ارتباط با امر دموكراسي است. هدف نيز تأمين مشاركت واقعي و مؤثر مردم در اداره‌ي امور روزمره‌ي زندگي اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي خويش است. لذا هر راه‌حلي در اين راستا، مي‌بايد شامل همه‌ي ايالات و ولايات ايران باشد نه محدود به مناطق مسكوني اقوام ايراني. ‌

آن‌چه در رويدادهاي اخير آذربايجان نگران‌كننده و هشدار‌دهندهاست، نيرو‌گرفتن گروه‌هاي افراطي در درون و بيرون از كشور است؛ دسته‌هايي كه با تكيه بر احساسات پاك و مطالبات رواي قاطبه‌ي مردم آذربايجان، نغمه‌ي جداسري سرداده و استقلال آذربايجان را مطرحمي‌سازند. قدرت‌هاي خارجي و همسايگان آزمند ايران نيز با مقاصد سياسي و انگيره‌هاي اهريمني، به اشكال گوناگون مشوق آنان‌ هستند و نغمه‌هايي همچون: "آذربايجان بيراولسون، مركزي باكي اولسون"، (آذربايجان متحد باشد، مركز نيز باكو باشد) بازتاب آن‌است. اين‌گونه شعارها روح آذربايجانيان ايران‌دوستي كه تعلق قلبي خود به ملت ايران را بارها در بزنگاه‌هاي تاريخ ايران، با جان‌فشاني به اثبات رسانده‌اند، سخت مي‌آزارد. براي نسل من كه در نو‌جواني شاهد فراز و فرود" فرقه‌ي دموكرات آذربايجان" بوده‌و ماجراهاي غم‌آور و عبرت‌انگيز ساخته و پرداخته‌ي بيگانگان را ديده است، مشاهده‌ي اين‌كه اين روزها، در خطه‌ي آذربايجان گروهي ولو اندك، از جوانان و دانشجويان در صفوف اين حركات اعتراضي به‌سوي اين‌گونه شعار‌ها و‌جريانات افراطي جدايي‌طلب جلب شده‌اند، بسيار تأسف‌انگيز است. شعار فوق‌الذكر شعار ديگري را در ذهن من تداعي مي‌كند كه نيم‌قرن پيش رايج بود و رهبران فرقه‌ي دموكرات آذربايجان‌ در مطبوعات خود مي‌نوشتند و در مراسم مختلف بر زبان مي‌آوردند كه "ياشاسين ميرجعفر باقروف، واحد آذربايجانين آتاسي( "زنده‌باد ميرجعفر باقروف پدر آذربايجان واحد.) ‌ ‌


علي‌رغم آن‌كه خوشبختانه هواداران اين‌گونه شعارها و خواست‌ها در ايران اندك‌اند، نبايد خطر بالقوه‌ي اين رويكرد را ناديده‌گرفت؛ ماجرايي كه 60 سال پيش به‌دستور ژوزف استالين و كارگرداني ميرجعفر باقروف براي تأمين هدف‌هاي آزمندانه‌ي استراتژيك و توسعه‌طلبانه‌ي روسيه و به‌قصد كسب امتياز نفت شمال در عرض چند هفته سرهم‌بندي‌گرديد و هزار افسوس كه كمونيست‌هاي پاكدامن و خوش‌باوري از تبار سيد‌جعفرپيشه‌وري، بازيگران آن سناريو شدند. به‌ياد دارم هنگامي كه استالين قرارداد نفت شمال را با احمد قوام نخست‌وزير وقت ايران امضا كرد و پنداشت كه به‌‌كام خود رسيده است، پشت فرقه‌ي دموكرات را خالي‌كرد و پيامد اين بازي سياسي و معامله‌ي اهريمني، قرباني و در‌به‌در شدن هزاران زن و مرد شريف و ايران‌دوست آذربايجاني بود!


همان‌گونه كه تشكيل يك‌شبه‌ي فرقه و اقدامات و دست‌آوردهاي آن، حاصل شرايط استثنايي ناشي از جنگ و حضور ارتش سرخ در ايران بود، نبايد پيدايش اوضاع و احوال استثنايي از نوع ديگر را، با توجه به اوضاع پرتنش منطقه و خصومت ميان دولت جمهوري اسلامي با آمريكا و اسراييل و آز و طمع همسايگان را ناممكن و منتفي دانست؛ بايد كاملاً هوشيار بود. منتها راه مقابله با گرايشات افراطي در ميان اقوام ايراني، ضرب‌و‌شتم و سركوب هر اقدام و حركت اعتراضي، آن‌گونه كه در رويدادهاي آذربايجان وكردستان و اهواز شاهد آن بوديم، نيست. بايد هم به خواست‌هاي به‌حق اقوام ايراني توجه‌كرد و در‌جهت يافتن راه‌حل واقع‌بينانه، صادقانه تلاش‌كرد و هم دست به‌كار توضيح اقناعي گسترده زد و جوانان را با تاريخ طولاني ايران و به‌ويژه با حوادثي كه در يكي-دو قرن گذشته روي داده است، آشنا كرد. ‌

نوشته‌ي حاضر تلاشي متواضعانه‌اي در اين راستا و درنگ‌هاي من در اطراف اين مقوله است. در اين رابطه طرحي هم تهيه‌كرده‌ام كه اميدوارم آن‌را در فرصت مناسب ديگر در اختيار خوانندگان محترم نشريه قرار بدهم. ‌ ‌


به‌باور من، بدون توجه و بررسي ويژگي‌هاي مقوله‌ي قومي-ملي در ايران و بدون درنظرگرفتن سرنوشت مشترك و مناسبات و پيوندهاي تنگاتنگ تاريخي اقوام ايراني طي سده‌ها و هزاره‌ها با يكديگر و نقش آن‌ها در تكوين و شكل‌گيري ملت ايران، كه خود از عناصر متشكله‌ي آن هستند و به‌ويژه بدون بررسي جايگاه دولت واحد و مركزي در اين روند تاريخي، نه مي‌توان به راه‌كار درست و واقع‌بينانه‌اي براي تأمين خواست‌هاي به‌حق اقوام ايراني دست‌يافت و نه امكان دارد آن‌چنان طرحي درباره‌ي ساختار غيرمتمركز دولت در نظام دموكراتيك آينده ارايه داد كه هم بازتاب واقعيت تاريخي ـ جامعه‌شناختي ايران باشد و هم تحقق‌‌پذير. ‌ ‌

اساساً مبحث دولت و نقش و جايگاه آن در تاريخ ايران، به‌ويژه در رابطه با ملت ايران، بسيار اساسي است. جست‌وجوي راه‌كاري براي حل معضلات قومي-تباري در ايران و راه‌حل ساختار دولتي غيرمتمركز در ايران اين نيست كه نمونه‌هاي ديگر كشورها را مدل قرار دهيم و با سليقه‌ي خود بهترين و موفق‌ترين آن را انتخاب‌كنيم. و آن‌را به‌طور مكانيكي براي ايران پيشنهادكنيم. اين امر بدون درنظرگرفتن واقعيت تاريخي-جامعه‌شناختي ايران و تنگناهاي امروزي ناشي از موقعيت جغرافياي سياسي كشور، مي‌تواند فاجعه‌آفرين باشد؛ لذا مكث كوتاه روي برخي از اين موضوعات را براي فهم بهتر موضع و راه‌كاري كه پيشنهاد مي‌كنم، ضروري مي‌دانم. از مبحث دولت آغاز مي‌كنم:


نقش دولت در شكل‌گيري ملت ايران

مهم‌ترين ويژگي ايران در مبحث ملي، تشكيل دولت و قدمت تاريخي و جايگاه آن در تكوين ملت ايران و پايداري آن است. كشورهايي نظير ايران با تاريخ باستاني و برخوردار از يك دولت مركزي، در جهان كم‌نظير‌اند. بي‌گمان ايران اولين كشور پايدار در جهان است كه دست به تأسيس دولت زده است. در منطقه، پيش از تأسيس دولت در ايران و همزمان با آن، دولت‌ها و تمدن‌هاي بزرگي نظير سومري‌ها، بابلي‌ها، آشوري‌ها و عيلامي‌ها درخشيده‌اند و اثرات بزرگ و ماندگاري در فرهنگ و تمدن بشري در زمان خود برجاي گذاشته‌اند. ولي همگي از ميان رفته‌اند و شايد علت ناپايداري آن‌ها، ناكامي‌شان در ايجاد يك ساختار دولتي استوار بوده است.


تأكيد روي اين نكته از اين‌جهت پراهميت و شايان توجه است كه تشكيل دولت، در شكل‌گيري نهايي هر ملت، در مقام آخرين سنگ گنبد و تجلي نهايي آن است. بيهوده نيست كه بسياري از جامعه‌شناسان و صاحب‌نظران معتبر، دولت را به‌درستي، "هسته‌ي تاريخي- جامعه‌شناختي" ملت مي‌شمارند. ‌

لذا به‌همان اندازه كه دولت در ايران قدمت تاريخي دارد، نطفه‌بندي ملت ايران و پيدايش عناصر متشكله‌ي آن نيز ريشه‌هاي باستاني يافتهاست. حال آن‌كه بنابر تعريف مكانيكي استالين از ملت كه خود برگرفته از برخي صاحب‌نظران "اروپا- مركز" بود، ملت يك پديده‌ي نو و ويژه‌ي دوران تعالي سرمايه‌داري در اروپاي غربي است. برمبناي اين "تئوري"، ملت‌ها پيش از آن وجود نداشته‌اند و بر اين پندار بودند كه با سرنگوني سرمايه‌داري ـ كه آن‌را نيز در چشم‌انداز نه‌چندان دور مي‌ديدندـ و با برآمدن سوسياليسم و پيروزي آن در جهان، مرحله‌ي ادغام ملت‌ها در يكديگر آغاز شده و رو به زوال خواهدگذاشت! ناگفته نماند كه در اين "تئوري"، نه‌تنها به نقش دولت بي‌توجه مانده‌اند، بل شديداً با نقش و جايگاه آن در تكوين ملت، به مخالفت برخاسته‌اند.


بديهي است كه با اين‌گونه تئوري‌ها و تقليد از آن، نمي‌توان پديده‌ي پيدايش ملت‌هاي باستاني نظير ايران را توضيح داد. احساس تعلق به يك ملت و آگاهي و همبستگي ملي كه موجوديت و پويايي هر ملت در گرو آن است، واقعيتي است كه نمي‌توان آن‌را به‌طور مكانيكي و در همه‌جا و هر ‌مورد، به يك دوران تاريخي و صورت‌بندي اقتصادي-اجتماعي معيّن، مثلاً مرحله‌ي تعالي سرمايه‌داري، محدود و محصور كرد. مشخصات و شكل‌بندي ملت در ايران، از قرن‌ها پيش از پيدايش سرمايه‌داري آغازشده و به‌تدريج و با گذشت ايام، سيماي امروزين خود را يافته است. در اروپا نيز دولت‌هاي نسبتاً پرسابقه نظير فرانسه و انگلستان، پيش از دوران تعالي سرمايه‌داري شكل‌گرفته بودند. ‌ ‌


ايرانيان از وراي هزاره‌ها، در واكنش به الزامات ناشي از سازماندهي مقاومت و دفاع از خود در برابر خطرات ناشي از تجاوزات و هجوم و تاراج پي‌درپي خارجي‌ها (به‌ويژه آشوري‌ها كه بسيار چپاول‌گر و بيدادگر بودند) و تأمين نيازهاي اقتصادي و اداره‌ي امور، دست به تشكيل دولت واحد زدند. اين روند از زمان مادها آغاز شد؛ در امپراطوري هخامنشيان قوام‌گرفت و در اشكانيان ادامه يافت؛ و بي‌گمان در سلسله‌ي ساسانيان شكل نهايي به‌خود‌گرفت. ايران در طول بيش از دوازده قرن، يكي از دو ابرقدرت جهان باستان، تا حمله‌ي تازي‌ها بود.


عصر ساسانيان به‌خاطر برقراري و حدت و تمركز دولت، از طريق ايجاد ارتش منظم؛ پايه‌ريزي دستگاه اداري- ديواني؛ تعميم دين مزديسنان و آيين زرتشت در مقام آيين ملي و به‌مثابه ايدئولوژي قومي-ملي؛ توسعه‌ي بازرگاني و برقراري سيستم پولي و مالياتي واحد؛ و بالاخره پيدايش آگاهي نسبي به ايرانيت و ايراني‌بودن و تمايز خود از ديگران، از انيران، نشانه‌ها و عناصر مهم و برجسته‌ي اين تحول مهم در روند دور و دراز پيدايش و تكوين ملت ايران است. آگاهي نسبي ملي و پرورش فرهنگ ايرانيت، پس از سلطه‌ي اعراب، علي‌رغم از هم پاشيدگي كشور، به‌ويژه هنگام يورش‌هاي خانمان‌برانداز مغول‌ها، همچنان در اشكال گوناگون تداوم يافتهاست.‌ ‌


بديهي است كه ملت و ميهن‌دوستي، با معنا و مفهوم و تعاريف امروزي آن ‌كه به‌ويژه پس از انقلاب مشروطه با آن خو‌گرفته‌ايم و با بازتابي كه در ذهن ما دارد، در قاموس سياسي تازگي دارد؛ ولي اين امر منافاتي با مفاهيم قديمي چون ايرانيت و ايراني‌بودن كه در گذشته به‌كار مي‌رفته است يا حب‌وطن و ايران‌دوستي ندارد و مقاصد و احساسات مشابهي را بر مي‌انگيزد. ‌


با سقوط ساسانيان، ايران از وضعيت بزرگ‌ترين قدرت آسياي عصر خود به درآمد و دست‌نشانده‌ي اعراب شد و شكوه و عظمت خود را پس از 12 قرن از دست داد و دوره‌هايي را شاهد هستيم كه استقلال و تماميت ارضي ايران به‌كلي خدشه‌دار شده و هرج‌ومرج بركشور مستولي ‌شدهاست. اما به شهادت تاريخ، همواره از ژرفاي تاريكي‌ها، درحالي‌كه عزا و ماتم ايران را فراگرفتهبوده است، فرزندان برخاسته از ايل و قبيله‌هاي گوناگون وابسته به اقوام ايراني، در لحظه تجلي وجدان ملت ايران بوده‌اند و پرچم مبارزه در راه استقلال ايران را برافراشته‌اند و مردم را به رستاخيز نويني دعوت‌كرده، با همت عمومي و فداكاري‌هاي شگفت‌انگيز اقوام ايراني، استقلال و حاكميت ملي بربادرفته را دوباره به‌دست آورده‌اند. ‌ ‌

سرزمين كنوني ايران، محصول چنين تاريخ كهني است؛ ارثيه‌اي است كه از سده‌ها پيش به‌ما منتقل شده است. نياكان ما از همه‌ي اقوام و طوايف، براي حراست از آن، قرباني‌هاي فراوان داده و مصيبت‌هاي بزرگي را متحمل شده‌اند. با آن‌كه كشور ايران طي سده‌ها، جولانگاه و موطن سامي‌ها، ترك‌ها، مغول‌ها، تاتارها و تركمن‌ها بوده است ولي اين مهاجمان، پس از فرونشستن كُشت و كُشتارها و پايان ويرانگري‌ها و غارت‌ها، با گذشت زمان و زندگي در اين سرزمين، با تاثير‌گذاري و تأثيرپذيري متقابل در فرهنگ و سنت‌ها و آداب و رسوم يكديگر، عاقبت رنگ و بوي ايراني گرفته و ايراني شده‌اند. فرهنگ مشترك امروزي ايرانيان حاصل اين درهم‌آميزي است. با اين‌حال، شاخص‌هاي قومي، به‌طور بارزي در زبان و گويش و هنر و فرهنگ خودويژه‌‌ي آن‌ها، برجاي مانده است.
زيبايي بافت مردم‌شناختي امروزي ايران درست در همين وحدت در تنوع آن است. ‌ ‌

هويت قومي و تعلق ملي

هويت قومي - تعلق ملي؛ اين است چكيده‌ي حرف و تز اصلي من در مبحث ملي در ايران. ملت ايران دربرگيرنده‌ي اقوام و اقليت‌هاي زباني-فرهنگي متعددي است كه مؤلفه‌هاي تشكيل‌دهنده و اجزايِ جدايي‌ناپذير آنند. ايراني‌ها هرجاي كشور باشند، از يك "هويت قومي- تباري" برخوردار هستند كه ريشه در منشاء تاريخي مردم‌شناختي (اتنولوژيك) آن‌ها دارد. هويت قومي به‌ويژه در زبان يا گويش و فرهنگ آن‌ها به‌طور بارزتري تجلي دارد. از سوي ديگر، اقوام ايراني از وراي سده‌ها همزيستي و سرنوشت مشترك، با رشته‌هاي فراوان تاريخي، فرهنگي و عاطفي، به‌هم پيوند خورده‌اند و ملت ايران را به‌وجود آورده‌اند. اين پديده، بيان‌گر "تعلق ملي" آن‌ها به ملت واحد ايران است. به‌عبارت ديگر، مليت همه‌ي اقوام ايراني يعني تعلق‌شان به يك ملت، ايراني است. از اين منظر، "هويت قومي- تباري" و "تعلق ملي"، دو روي يك سكه و مكمل هم‌هستند، نه نافي يكديگر. ‌ ‌


لذا وظيفه‌ي ما، بررسي و يافتن مناسب‌ترين را‌ه‌حلي است كه بتواند درعين احترام به مظاهر و شاخص‌هاي هويت قومي-تباري ايراني‌ها، بهترين شرايط را براي رشد و شكوفايي آن‌ها، به انساني‌ترين و معقولانه‌ترين وجه، فراهم آورد. بي‌گمان، اين از وظايف دولت دموكراتيك برآمده از ملت ايران، در جمهوري آينده است. دولت دموكراتيك مي‌بايد نسبت به پيامد‌ها و اثرات ناشي از اين تنوع قومي توجه‌كرده، راه‌حل‌هاي دموكراتيك و مسالمت‌آميز و انساني ارايه دهد. بديهي است كه اين به‌معني دست روي دست گذاشتن تا روز موعود نيست. همه‌ي آزادي‌خواهان و پايبندان به حقوق‌بشر، مي‌بايد از هم‌اكنون و هرقدر ممكن است، براي دست‌يابي به اين خواست‌ها دست‌به‌كار شده و از مبارزات به‌حق اقوام ايراني پشتيباني‌كنند.


نسخه‌برداري، راه‌يافت مسأله‌ي ملي در ايران نيست

احساس من اين است كه متأسفانه طيفي از روشن‌فكران و سياسي‌هاي قوم‌گرا، نسبت به تاريخ ايران كم‌توجه هستند و در چه‌گونگي مناسبات و پيوند عميق و يك‌دلي و يگانگي كه ميان اقوام و اقليت‌هاي زباني-فرهنگي ايراني وجود دارد، به‌قدركافي درنگ نمي‌كنند. آن ‌چه به‌ويژه تأسف‌آور است، نسخه‌برداري از كشورهاي ديگري است كه كوچك‌ترين سنخيتي با ايران ندارند. اين طيف با اختلاط مقوله‌ي قوم با ملت و با چنين برداشت نادرستي، ايران را كشوري چندملتي يا "كثيرالمله" مي‌نامند و به‌جاي قوم كلمه‌ي مليت را به‌كار مي‌برند و از مليت‌هاي ساكن سرزمين ايران سخن مي‌گويند! گويي "مليت" مرحله‌اي بينابين قوم و ملت است! حال آن‌كه مليت، معنايي جز تعلق هر شهروند به يك ملت معيّن ندارد. لذا به‌كارگيري آن جز "كثيرالمله" انگاشتن ايران نيست. درواقع اين دوستان قوم را كه يك مقوله‌ي مردم‌شناسي است با ملت كه يك پديده‌ي جامعه‌شناختي- تاريخي است يكسان درنظر مي‌گيرند و قانونمندي‌هاي ويژه‌ي ملت را به اقوام تشكيل‌دهنده‌ي آن تعميم مي‌دهند. به‌عبارت ديگر، پديده‌ي ملت را به قوم و تبار تقليل مي‌دهند. حال آن‌كه هرقوم في‌نفسه ملت نيست و كم‌تر ملتي است كه بر قوم واحد استوار بوده باشد.


لازمه‌ي پيامد"كثيرالملله" تلقي‌كردن ايران، انطباق اصل "حق ملت‌ها در تعيين سرنوشت خويش" در مورد تك‌تك اين "ملت"ها و پذيرش حق جدايي آن‌ها براي برپايي دولت‌هاي مستقل به تعداد مدعيان آن است! يعني گام‌گذاشتن در زمين لغزاني كه دير يا زود، زمينه را براي پاره‌پاره‌شدن ايران فراهم خواهد‌ساخت. ‌ ‌

شايد نيازي نباشد، ولي باز تأكيد مي‌كنم كه در ايران، مناسبات "ملت سلطه‌گر" كه ظاهراً "ملت فارس" ناموجود مد‌نظر است و" ملت‌هاي زيرسلطه" كه از قرار، اقوامِ ساكن ايران هستند، وجود نداشته و ندارد. اين به‌معني انكار برخي تبعيضات موجود و عدم رعايت حقوق اقوام و اقليت‌هاي زباني-فرهنگي نيست. منظور من نقد مواضع كساني است كه با طرح اين‌گونه تزهاي نادرست تخم كين ميان "ترك و فارس" كاشته و مسايل بيهوده مي‌آفرينند. متأسفانه اين اواخر، بازار اين‌گونه سم‌پاشي‌ها رونق پيدا كرده است. ‌ ‌

در اين مورد، كساني را كه با حسن نيت اين حرف‌ها را تكرار مي‌كنند، به مطالعه و تعمق دوباره در تاريخِ نه‌چندان دور ميهن‌مان دعوت مي‌كنم: ‌ ‌


چه حكمتي در اين نهفته است كه در 500 سال گذشته، همه‌ي سلسله‌هاي پادشاهي كه هركدام به قوم خاصي تعلق داشته‌اند، هرگز به‌فكر تشكيل دولت قومي-زباني خاص خويش نيفتاده‌اند و همواره اولين هدف‌شان تأمين وحدت سرتاسري ايران و ايجاد دولت واحد ايران بودهاست؟ چه رمزي در اين نكته نهفته است كه صفويه از اردبيل به‌پا مي‌خيزد و شاه اسماعيل تا پايش به تبريز مي‌رسد خود را پادشاه ايران مي‌خواند و نه پادشاه آذربايجان؟ و اولين اقدام او جنگ با تركان عثماني مي‌شود؟ و خود وي و جانشينانش به‌خاطر تماميت ارضي و استقلال ايران با ازبك‌ها و باز با ترك‌هاي عثماني به نبرد بر مي‌خيزند؟

چه‌گونه است كه صفويه‌ي آذري‌تبار، بدون دو‌دلي، پايتخت خود را از اردبيل به تبريز و از آن‌جا به قزوين و سرانجام به اصفهان منتقل مي‌كند و شاه‌عباس از اصفهان است كه نصف‌جهان مي‌سازد نه از اردبيل يا تبريز؟ و تمام هم‌وغم او سرافرازي ملت ايران است نه يك ايالت و قوم خودي؟

رفتار و هنجار قبايل افشار و قاجار نيز بر همين روال است. نادرشاه از خراسان و آغامحمدخان قاجار از استرآباد برخاستند و در تاريك‌ترين لحظات تاريخ ايران، تا دم مرگ در راه استقلال و براي حفظ تماميت ارضي ايران جنگيد‌ند. عجبا كه قاجار نيز تهران را پايتخت خود قرار مي‌دهد و دچار وسوسه‌ي محلي‌گري و قوم‌گرايي نمي‌شود؟ كريم‌خان زند لُرتبار، پايتخت خود را شيراز قرار مي‌دهد و نه بروجرد. خود را وكيل‌الرعاياي ايران مي‌خواند نه لرستان؟ پاسخ همه‌ي آنان بي‌‌گمان، در بازتاب احساس تعلق‌شان به ملت ايران است. مردان بزرگ ما، علي‌رغم هويت قومي و ايلي‌شان، خود را متعلق به ايران مي‌ديدند و نه به يك قوم خاص و معيّن! پس چه‌گونه است كه طيفي از هم‌ولايتي‌هاي عزيز من اين واقعيت را نمي‌بينند كه رشته‌اي نا‌مريي فرد‌فردِ ما را، علي‌رغم وابستگي و هويت قومي‌مان، به ملت واحد ايران پيوند داده است كه جدايي از هم را نا‌ممكنمي‌سازد؟ شايد نيازي به گفتن نباشد كه ارزيابي من از اين شاهان، در چارچوب بحث مسأله‌ي ‌ملي و سرگذشت ملت ايران است، نه داوري درباره‌ي نحوه‌ي حكومت‌مداري آن‌ها كه پُر از ظلم و ستم بود كه خود داستان غم‌انگيز ديگري است. ‌ ‌

تمركززدايي در ساختار دولت

از جمله تدابير لازم، ايجاد يك ساختار دولتي غيرمتمركز است كه مي‌تواند راه‌گشاي برخي از معضلات كنوني كشور باشد. اين تدبير درعين‌حال مي‌تواند بستر مناسبي را براي پاسخ‌گويي به برخي از خواسته‌هاي اقوام ايران نيز فراهم آورد. تمركززدايي در شمار موضوعاتياست كه دموكرات‌هاي ايراني از هر نحله و گرايش سياسي، براي اداره‌ي امور و كشورداري به آن مي‌انديشند و خواستار آن هستند. با اين قيد كه ساختار غيرمتمركز دولت، همه‌ي ايالات را دربر بگيرد و اساساً برپايه‌ي تقسيم‌بندي‌هاي جا‌افتاده‌ي اداري كشور باشد، نه تركيب قومي آن. زيرا اساساً تقسيم‌بندي ساختار اداري كشور ايران بر مبناي قومي، با توجه به درهم‌آميختگي اقوام در يكديگر؛ پخش و پراكندگي آن‌ها در سراسر كشور ناشي از مهاجرت‌ها و جا‌به‌جايي‌هاي درون كشوري كه به دلايل گوناگون طي قرن‌ها صورت‌گرفته و جا افتاده است؛ و به‌ويژه به‌علت تعريف‌نا‌پذير‌بودن "فارس‌زبان‌هاي" كشور به‌مثابه قوم واحد كه از خراسان تا فارس و كرمان و ايالات مركزي را در برگرفته است، امري ناممكن مي‌باشد. ‌

بي‌گمان، شيوه‌ي كشور‌داري غير‌متمركز و اساساً هرنوع تمركززدايي و انحصار‌شكني ديگر، از جمله تجزيه‌ي بخش قدرقدرت مالي-صنعتي متمركز در بخش دولتي و انتقال آن‌ها به بخش خصوصي، شرط لازم و از الزامات رشد موزون و شكوفايي اقتصادي- فرهنگي براي كل كشور، به‌ويژه براي مناطق عقب‌افتاده‌ي ايران است. بي‌ترديد، تمركززدايي در هر عرصه و زمينه‌اي، از پيش‌شرط‌هاي برقراري دموكراسي به‌معني مشاركت واقعي و پايدار مردم در امور كشور پهناور و پرجمعيت ايران است، لذا اين يك خواست دموكراتيك عمومي و مستقل از معضلات و خواست‌هاي اقوام ايراني مي‌باشد. ‌

شيوه‌ي كشورداري غيرمتمركز در ايران به قدمت تاريخ مدوّن آن است. ساتراپ‌ها در زمان امپراطوري هخامنشيان؛ شهرياران به‌هنگام اشكانيان با دو مجلس كه حدود اختيارات پادشاه را تا‌حدي كنترلمي‌كردند؛ مرزبانان در دوره‌ي ساسانيان و سيستم ممالك محروسه از اواخر صفويه تا انقراض سلسله‌ي قاجار از نمونه‌ها و اشكال مختلف آن است. با اين ويژگي كه اين‌گونه ساختارهاي غيرمتمركز، همواره در چارچوب يك دولت مركزي با پادشاهان كم‌وبيش قَدَرقدرت در مركزيت آن، توأم بوده است. ‌


يادآوري اين نكته نيز در رابطه با بحث ما درخور اهميت است كه تاريخ ايران فا‌قد دوران برده‌داري به‌مثابه شيوه‌ي توليد و نيز فاقد سيستم فئودالي از نوع اروپايي آن بوده است. در اروپا، فئودال‌ها هر يك در قلمروي خود همچون "شاهك"هايي، مانع مركزيت و تمركز قدرت در دست پادشاهان بوده‌اند. روند شكل‌گيري دولت و ملت در اين كشورها، يا به‌گونه‌ي فرانسه، از راه حذف قهرآميز فئودال‌ها و نظام فئودالي، صورتگرفته است يا مثل آلمان، از اتحاد آن‌ها در يك نظام فدراتيو. در ايران به دلايلي كه ورود به آن خارج از حوصله‌ي اين نوشته است، از سه‌هزار سال پيش، جز در دوره‌هاي كوتاه و گذراي ضعف و ازهم‌پاشيد‌گي كشور كه ناشي از تهاجمات و كُشت و كُشتارهاي بيگانگان بوده است، معمولاً دولت مركزي با شاهان كم‌وبيش پرقدرت حكومت‌كرده و مانع از "فئوداليزه" و قطعه‌قطعه‌شدن ايران شده‌است.

تشكيل دولت واحد و مركزي در ايران، چه در ايران باستان و چه از پانصدسال پيش به اين‌سو، به‌طور عيني دست‌آور‌دي مترقي و فرجام يك روند طولاني است؛ لذا اصلاحات ساختاري و دموكراتيزه‌كردن آن مي‌بايد با حفظ اين دست‌آورد تاريخي صورت بگيرد نه به‌گونه‌ي برگشت به دوران غم‌انگيز ملوك‌الطوايفي! افراد صادق و با حسن‌نيتي كه از روي اعتقاد، بر سيستم فدرالي در ايران اصرار مي‌ورزند، بايد عنايت‌كنند كه فدراليسم در ايران، مستقل از غيرعملي‌بودن كه در بالا به آن اشاره‌شد، تحت هرشكلي كه ارايه شود، با توجه به بافت مردم‌شناسي كشور و وجود مناطق و ايالاتي كه ساكنان آن، بافت قومي- تباري نسبتاً يك‌پارچه دارند، درعمل، به‌همان فدراسيون اقوام تقليل خواهد يافت. چنين راه‌يافتي، در موقعيت جغرافياي سياسي ايران در منطقه، مي‌تواند عواقب ناگواري به‌بارآورد. ‌ ‌

شايان توجه و درنگ است كه اغلب سازمان‌هاي سياسي و قاطبه‌ي صاحب‌نظران قوم‌گرا كه راه‌حل فدراتيو را براي ايران مطرحمي‌سازند، منظورشان همان فدراسيون اقوام است و اگر نيك بنگريم، همان‌ها نيز از كشور چند‌ملتي يا "كثيرالمله" ايران سخن مي‌گويند و طرفدارآتشين تحقق اصل "حق ملت‌ها براي تعيين سرنوشت خويش" درمورد اقوام ايرانند. ‌ ‌


نگاهي به رويدادهاي انقلاب مشروطه نشانمي‌دهد كه پايان‌دادن به دوران خان‌خاني و هرج‌ومرج، آرزو و خواست پايه‌گذاران جنبش مشروطه‌ي ايران بوده و تلاش آن‌ها در راه برقراري حكومت قانون و تشكيل يك دولت مركزي مقتدر بوده است. تلاش‌هايي كه طي صد سال گذشته در اين زمينه صورت گرفته است، مستقل از ايراداتي كه به شيوه‌ي عمل‌ها و رفتارها وارد است، به‌طور عيني دست‌آوردي مثبت و مترقي بودهاست. بديهي است منظور پايه‌گذاران جنبش مشروطه از تشكيل دولت مركزي، استقرار يك دولت متمركز غول‌پيكر و احياي "استبداد شرقي مدرن" نبوده است. ‌ ‌
به‌همين مناسبت، پدران آگاه و روشن‌بين ما، موازي با خواست پايان‌دادن به سيستم ملوك‌الطوايفي و ايجاد يك دولت مركزي، همزمان با تصويب قانون‌اساسي و متمم آن، قانون انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي را نيز از تصويب گذراندند. اين امر بازتاب درايت آن‌ها براي برپايي و احياي دولت مركزي مدرن به‌شيوه‌ي بديع كشورداري غيرمتمركز در شكل "انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي" كه خود ُملهِم از شيوه‌هاي سنتي كشورداري در ايران بود، مي‌باشد. اين طرح كاملاً اصيل و ايراني، از ابتكارات بديع پيكارجويان راه آزادي در انقلاب مشروطه به‌ويژه درخطه‌ي آذربايجان بود. ‌ ‌


حالا نيز پيشنهاد من براي ساختار دولتي غيرمتمركز، احياي همان تجربه‌ي اصيل انجمن‌هاي ايالتي است كه يادگار ناكام انقلاب مشروطيت مي‌باشد؛ البته به‌شرط به‌روزكردن و اصلاح آن. اين راه‌حل، همه‌ي ايالت‌هاي ايران را در‌بر مي‌گيرد و چارچوب قومي ندارد. ولي در طرحي كه من جداگانه تهيه‌كرده‌ام، قيد شده است كه انجمن‌هاي ايالتي، در مناطقي نظير آذربايجان، كردستان، تركمن‌صحرا، بلوچستان و منطقه‌ي عرب‌نشين خوزستان، مي‌تواند و بايد اضافه بر وظايف و حقوق عمومي و مشترك با ساير انجمن‌هاي ايالتي، وظيفه‌ي مضاعفي را برعهده بگيرد؛ اداره و تصدي امور مربوط به آموزش زبان مادري، در كنار زبان فارسي در مقام زبان مشترك ايرانيان؛ ترتيب به‌كارگيري زبان مادري در امور محلي و اداري؛ و نيز فراهم‌آوردن شرايط و امكانات براي توسعه و شكوفايي فرهنگ قومي-تباري و تشويق سرايندگان و نويسندگان به آفرينش‌هاي هنري و ادبي به زبان محلي، در شمار اين وظايف است. ‌

حدود كلي و تمايز وظايف دولت مركزي و انجمن‌هاي ايالتي را در خطوط اصلي آن، مي‌توان چنين ترسيم كرد:


دولت مركزي، مسؤول و مجري سياست خارجي؛ تنظيم‌كننده‌ي سياست مالي و پولي و امور گمركي و امور ارتش و دفاع ملي و پاسداري از استقلال و تماميت ارضي ايران؛ برنامه‌ريزي در مقياس كشور و نيز مالك ثروت‌هاي ملي نظير نفت و گاز است. مجلس شوراي ملي به‌مثابه تنها قوه‌ي مقننه، مسؤول قانون‌گذاري در سطح كشور در اصلي‌ترين امور اقتصادي، آموزش و پرورش و تدوين قوانين مدني و حقوق اساسي شهروندان است.


انجمن‌هاي ايالتي، از طريق نهادهاي شورايي و اجرايي محلي انتخابي، مسؤول اداره و تصدي امور منطقه در زمينه‌هاي اداري، فرهنگي، آموزش و پرورش، بهداري و بهداشت، محيط زيست و آباداني و امور انتظامي و امور شهرداري و نظاير آن‌ها، در چارچوب اصول و مباني قانون‌اساسي كشور و رعايت استقلال و تماميت ارضي ايران است.


از جمله مسايلي كه مي‌توان براي به‌روز‌كردن تجربه‌ي انجمن‌هاي ايالتي مورد مطالعه قرار داد، پيش‌بيني مجلس دومي از نمايندگان انجمن‌هاي ايالتي است. نقش آن‌ها عبارت است از: مشاركت در و نظارت بر طرح‌هاي آباداني و برنامه‌ريزي سراسري؛ بودجه‌ي كشور و توزيع آن و مسؤول ديگري كه در قانون‌اساسي بايد پيش‌بيني شود. چنين مجلسي دركنار مجلس شوراي ملي و نهادهاي مدني، مي‌تواند به سهم خود، نقش كارسازي در كنترل دولت و جلوگيري از تمركز آن و توزيع عادلانه‌ي ثروت و رشد موزون و هماهنگ مناطق مختلف داشته باشد. ‌ ‌

فدراليسم مناسب ايران نيست
با درنظرگرفتن ملاحظات بالا و نيز راه‌حل "انجمن‌هاي ايالتي" كه به‌باور من مناسب‌ترين شيوه‌ي ساختار غيرمتمركز دولتي در شرايط ايران است، به‌نظر مي‌رسد راه‌كارهايي نظير فدراليسم و به‌ويژه استقرار فدراسيون اقوام در ايران مغاير با واقعيت‌هاي عيني و سياسي-جامعه‌شناختي كشور بوده و حتي براي ايران زيان‌بار است. مقايسه‌ي ايران با كشورهاي ديگر، از جمله كشورهاي مرجع نظير ايالات متحده‌ي آمريكا، سويس، كانادا، هندوستان و غيره، قياس مع‌الفارق است؛ حتي مقايسه‌ي ايران با تركيه و عراق نيز نادرست مي‌باشد. اصولاً سيستم فدراتيو به‌مثابه شيوه‌ي كشورداري، مناسب ايران نيست؛ زيرا فدراليسم معمولاً هدف و انگيزه‌ي ديگري جز همگرايي واحد‌هايي كه قبلاً به‌دلايل گوناگون تاريخي- سياسي، جدا از هم مي‌زيسته‌اند، نداشته است و هدف غايي آن‌نيل به ‌يگانگي و تشكيل دولت مشترك واحد بوده است. بنا برحقوق بين‌المللي، دولت فدرال جامعه‌اي سياسي مركب از كشورها يا واحد‌هاي كوچك‌تر است و هدف اساسي آن همگون‌كردن دولت‌هاي عضو يا واحد‌هاي جدا از هم، در قالب و چارچوب كشوري نوين است. دولت فدرال، پويشي از تفرق به تجمع و از پراكندگي به‌سوي يگانگي است. اين واقعيت درمورد ايالات متحده، سوييس، آلمان، جمهوري فدراتيو سابق يوگسلاوي و ايضاً شوروي سابق و هندوستان ـ به‌هنگام كسب استقلال آن ـ و بسياري از كشورهاي فدراتيو صادق و قابل روِيت است. ايالات ‌متحده‌ي آمريكا از اتحاد 13 دولت مستقل به‌وجود آمد. دولت سوييس شكل فدرال را از سال 1848، برپايه‌ي اتحاد كانتون‌ها به‌خود‌گرفت. اتحاد فدراتيو آلمان در آغاز، ناشي از اتحاد دولت‌هاي پروس و باوير و ساكس و ورتمبورگ بود. هندوستان نيز به‌هنگام استقلال در سال 1949 ، با نه‌صدميليون نفر جمعيت و بيش از هشت‌صد زبان و گويش و چندين مذهب و سيستم كاست و خطرات و دشواري‌هاي بي‌شمار، براي جلوگيري از پاره‌پاره‌شدن كشور و جنگ‌هاي داخلي، سيستم فدراتيو تمركزگرا را برگزيد. جمهوري فدراتيو يوگسلاوي و اتحاد شوروي سابق و ساير نمونه‌ها نيز انگيزه و سرگذشت مشابهي داشته‌اند؛ به‌عبارت ديگر، پيش از گزينش فدراليسم، جدا از هم و گاه بيگانه باهم بوده‌اند.

آيا ايران در چنين شرايطي قراردارد؟ مسلماً پاسخ منفي است. ملاحظهمي‌شود كه تحميل فدراليسم به ايران، جداكردن مصنوعي اقوام ايراني از يكديگر است كه طي سده‌ها زير چتر يك دولت مركزي و با هارموني در كنار يكديگر زندگي‌كرده و همزيستي داشته‌اند. به شهادت تاريخ، جداشدن پاره‌هايي از پيكر ايران، هيچ‌گاه محرك و انگيزه‌ي داخلي نداشته است و همواره ناشي از تجاوزات خارجي و شكست ايران در جنگ‌هاي تحميلي و نابرابر بوده است.


يادآوري اين نكته نيز ضرورت دارد كه جز يكي-دو مورد، نادرند كشورهايي كه ساختار دولتي متمركز خود را به‌سود ساختار فدراتيو تغييرداده‌اند. تنها مورد تيپيك، كشور بلژيك است. جمهوري تازهتأسيس شده‌ي عراق كه حاصل يك وضعيت كاملاً استثنايي، با آينده و چشم‌انداز نامطمئن و شكننده است، مورد ديگر آن است. اما مقايسه‌ي اين كشورها با ايران و مدل قراردادن آن‌ها موضوعي واقعاً ناوارداست. بلژيك كشوري جوان و حاصل ساخت و پاخت‌هاي دولت‌هاي بزرگ است؛ ملت بلژيك سابقه‌ي تاريخي نداشته است و از 1970 و بازنگري قانون‌اساسي و گزينش سيستم فدرالي، خطر تجزيه‌ي كشور و جدايي فلامان‌هاي هلندي‌تبار از والوني‌هاي فرانسه‌زبان، پيوسته كشور را تهديد مي‌كند.

تا سال 1932 كشوري به‌نام عراق و با اين تركيب قومي وجودنداشت. عرب‌ها و كُردهاي ساكن عراق، هرگز درطول تاريخ زندگي مشترك نداشته‌اند. و از لحاظ ريشه و تبار قومي و زبان و فرهنگ، كوچك‌ترين سنخيتي با هم نداشته و ندارند و معلوم است كه براي زندگي و همزيستي اجباري آن‌ها در چارچوب يك كشور، سيستم فدرالي گريزناپذير و مناسب‌ترين ‌راه است. در مناطق تحت‌كنترل كردها، همزمان و موازي با انتخابات اخير در عراق، براي استقلال كردستان نيز رأي‌گيري شد و 90 درصد به آن رأي موافق دادند، ملاحظه مي‌شود تا چه اندازه چشم‌انداز فدراسيون عراق تيره و شكننده است.

اين نكته را نيز ناگفته نگذارم كه برخلاف نظر بعضي طرفداران فدراليسم در ايران كه موضوع ممالك محروسه در ايرانِ زمان قاجاريه را براي توجيه نظريه‌ي خود پيش مي‌كشند، يادآوري اين نكته لازم است كه تقسيم‌بندي كشور براساس ممالك محروسه، به‌هيچ‌وجه مبتني بر مرزهاي قومي نبوده است؛ به‌طورمثال، ناصرالدين‌شاه در فرمان خود، كشور را برپايه‌ي اهميت و جايگاه مناطق مختلف كشور به معيار آنزمان، به چهاربخش بزرگ تقسيم كرده بود؛ اين چهار مملكت عبارت بودند از: "مملكت آذربايجان" كه وليعهد‌نشين بود، "مملكت اصفهان"، "مملكت خراسان و سيستان" و"مملكت كرمان و فارس." ملاحظه مي‌شود كه در اين تقسيم‌بندي تنها آذربايجان رنگ و نشان قومي دارد. نه از كردستان نامي هست و نه از تركمن و بلوچ و عرب! ‌ ‌

 

در دوران مشروطه نيز پس از تصويب قانون انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي، در تلگرامي به سراسر كشور، فقط چهار مملكت آذربايجان، خراسان، فارس، كرمان و بلوچستان به‌عنوان ايالت مقبول شد.

قوم پارس و زبان فارسي دري

در پايان، مكث بسيار كوتاهي در رابطه با زبان پارسي و قوم فارس را ضروري مي‌دانم: از لحاظ قوم‌شناسي (ethnologique) كه موضوع بحث ماست، در ايران اگر موجوديت قوم فارس به اثبات برسد، اصلاً اكثريت عددي ندارد؛ زيرا هركسي كه به زبان فارسي صحبت مي‌كند، از نظر قومي پارس نيست. قوم پارس ازلحاظ ريشه‌ي تاريخي آن، عمدتاً در ايالت فارس كنوني و اطراف آن سكونت داشته‌اند. معلوم هم نيست ساكنان كنوني آن اساساً خصلت قومي و احساس هويت قومي داشتهباشند. زبان قوم پارس نيز در گذشته‌هاي دور، به‌گونه‌ي مادها و پارس‌ها از خانواده‌ي زبان پهلوي و لهجه‌هاي آن بود. به‌همين‌لحاظ، صاحب‌نظران براي تميز زبان مردم پارس‌هاي آن ايام از گويش‌هاي ديگر، اصطلاح "گويش پارسيك" را به‌كار مي‌برند. برهمين روال، زبان ايرانيان مشرق در عهد اشكانيان را "پهلوانيك" و زبان مردم آذربايجان را "گويش آذري" مي‌خوانند؛ همچنين است گويش كُردي، گويش خوزي، گويش طبري، ديلمي و غيره. توضيح اين‌كه چه‌گونه زبان فارسي دري كه از خراسان برخاست، عموميت يافت و به‌تدريج زبان غالب شد به درازا مي‌كشد ولي آن‌چه مسلّم است اين‌كه اصولاً هيچ شخصيت سياسي و حزب مسؤول و معتبري، مخالف به‌كارگيري زبان فارسي‌دري در جايگاه زبان مشترك ايرانيان نيست؛ اما زبان مشترك به‌معني تك‌زباني نيست.


پس مسأله بر سر چيست؟ مهم‌ترين مسأله، شناسايي حق اقوام و اقليت‌هاي زباني-فرهنگي غيرفارس‌زبان ايران براي آموزش زبان مادري دركنار زبان فارسي و به‌كارگيري آن در امور محلي و اداري؛ و فراهم‌آوردن شرايط لازم براي رشد و شكوفايي فرهنگ و هنر قومي-محلي است. اين‌ها از اصول پايه‌اي مصوبات سازمان ‌ملل‌متحد و از مباني و موازين حقوق‌بشر است و ربطي به "مسأله‌ي ملي" ندارد كه موضوع آن، بررسي‌ ‌و حل مناسبات "ملت سلطه‌گر" و "ملت زيرسلطه" مي‌باشد؛ امري كه واقعاً هيچ موضوعيت و سنخيت و ارتباطي با واقعيت مناسبات تاريخي و كهن اقوام ايراني با هم ندارد. ‌

ماده‌ي 27 از ميثاق بين‌المللي حقوق مدني و سياسي سازمان ملل‌متحد صراحت دارد: "در كشورهايي كه اقليت‌هاي نژادي-مذهبي يا زباني وجود دارند، اشخاص متعلق به اقليت‌هاي مزبور را نمي‌توان از اين حق محروم‌كرد كه مجتمعاً با ساير افراد گروه‌شان، از فرهنگ خاص خود متمتع شوند و به دين خود متدين بوده و بر طبق آن عمل‌كنند يا زبان خود را به‌كار بگيرند." بنابراين، مسأله در ايران، اجرا و تحقق تمام و كمال موازين مندرج در مصوبات سازمان ملل و مندرجات منشور جهاني حقوق‌بشر و رفع تضييقات و محروميت‌هايي است كه همبودي‌هاي قومي-زباني از آن رنج مي‌برند .

+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 18:8 |

 

                                                    

 

                             ناسيوناليسم و بحران دولت ملي


دكتر عليرضا رجايي

 

مفاهيم سياسي به هر ميزان كه بديهي به‌نظر برسند، بههمان ميزان هم پيچيده‌تر هستند. ناسيوناليسم نيز به‌همين‌گونه است. جدا از محتواي احساسات و گرايش‌هاي ناسيوناليستي كه ريشه‌هاي آن چندان براي ما معلوم نيست، به‌جهت لغوي، واژه‌يNationبه‌معناي ملت، از واژه‌ي ‌لاتين‌ Natus به‌معناي تولد گرفته شده است؛ به‌اين معنا كه ملت به خاستگاه‌ها، ريشه‌ها و به‌طور كلي تبار مشتركي دلالت دارد، به‌گونه‌اي كه اين تبار، از جمعي پراكنده، كالبدي واحد پديد مي‌آورد. بنابراين ناسيوناليسم متذكر به ريشه‌ها مي‌شود و در اين تذكر، وحدت‌ها و تضادها نيز علي‌القاعده پديدار مي‌گردد. به‌همين‌جهت است كه ناسيوناليسمِ عميق به تفسير فلسفي از باطن يك ملت و تمدن مي‌انجامد و بسيار محتمل است كه اين تفسير فلسفي، به برتري‌طلبي قومي و در شكل افراطي آن، به نوعي شوونيسم نيز منجر شود.

اما به‌جهت سياسي، ناسيوناليسم با دولت و حاكميت ملي و به‌تبع آن، با انديشه‌هاي "شهروندي" و "دموكراسي‌خواهي" نيز پيوند دارد. بنابراين ناسيوناليسم در حد فاصل ميان فاشيسم و دموكراسي قرار مي‌گيرد و به تناسب گرايش محافظه‌كارانه يا چپ در آن، نهايتاً به ايدئولوژي حاكميت ملي در متن شيوه‌ي توليد سرمايه‌داري تبديل مي‌شود؛ با اين توضيح كه درصورت ضعف طبقه‌‌ي متوسط و طبقه‌ي كارگر، چنين دولتي، مجري انقلاب يا شيوه‌ي نوسازي از بالا خواهد بود و در‌صورت تنوع طبقات مسلط و قدرت طبقات متوسط به پايين، مجري انقلاب يا شيوه‌هاي نوسازي از پايين. در ايران پس از وقوع انقلاب مشروطه، توازن نيروهاي اجتماعي، به استواري دولت رضاشاه انجاميد كه شيوه‌ي‌نوسازي سرمايه‌دارانه را با تعطيل نهادهاي حاكميت مردم به‌‌پيش‌راند و نوعي از ناسيوناليسم محافظه‌كارانه را تعميمبخشيد. تقابل اين ناسيوناليسم با ناسيوناليسم دموكراتيك نهضت ملي و ناسيوناليسم اسلامي بورژوازي سنتي و خُرده‌بورژوازي، به انقلاب اسلامي منجر شد كه ايدئولوژي ناسيوناليستي دولت پس از آن، تلفيقي از راديكاليسم ضد امپرياليستي و غرب‌ستيز با اسلام‌گرايي صف‌بندي‌شده‌اي بود كه در همه‌ي مواضع سياسي، اجتماعي و فرهنگي با انديشه‌ي شهروندي و برابري حقوقي عملاً در تقابل قرار داشت. هنگامي كه يك انديشه‌ي ناسيوناليستي، به‌جهت خاستگاه‌هاي محافظه‌كارانه‌ي نيرومند، نتواند ميان "حاكميت ملي" و انديشه‌هاي شهروندي تناظر ايجادكند، گروه‌هاي قومي، عشيره‌اي، زباني و مذهبي در ضديت با ناسيوناليسم انحصار‌طلب حاكم، خودبه‌خود فعالمي‌شوند و ممكن است پايه‌هاي مراكز قدرت ديگري را نيز شكل‌دهند كه جز از راه سركوب نتوان به‌گونه‌اي ديگر آن‌را مهار كرد. در ايران، به‌ويژه گروه‌هاي قومي و زباني، بعضاً نسبت به روند نوسازي متمركز كه از زمان رضاشاه به اين سو سعي در يكپارچه‌سازيِ هرچه بيش‌تر فرهنگي و زباني داشته است، واكنش نشان داده‌اند. اين واكنش‌ها بي‌تأثير از تحولات منطقه‌اي نظير تشكيل اتحاد شوروي يا بالعكس فروپاشي اين رژيم و استقلال جمهور‌ها، يا در روندي كاملاً متفاوت، در حوزه‌هاي مذهبي، بي‌تأثير از گسترش سلفي‌گري جاري در ميان اهل سنت، نبوده است. درعين‌حال چنان‌چه تأكيد بر يكپارچه‌سازي، با ناكامي‌هاي متعدد دولتمركزي، به‌ويژه در زمينه‌ي پيش‌بُرد برنامه‌هاي توسعه همراه باشد، مفاصل وحدت و همبستگي ملي، بيش از پيش دچار تزلزل مي‌شود.

به‌طور‌كلي در ايران دو سطح از ناسيوناليسم قابل مشاهده است؛ يكي، سطح كلان كه به زبان پارسي، دين اسلام، مذهب تشيع، تاريخ، فرهنگ و قلمرو مشخص ارضي ايران‌زمين اتكا دارد و اصولاً هر رژيم يا دولت مركزي كه در تهران تشكيل شود، لاجرم به اين منابع اساسي قدرت تكيه مي‌زند و چنان‌چه نتواند نسبت خود را با هر يك از اين عناصر به‌درستي تعريف‌كند، دچار بحران مشروعيت خواهد شد. سطح خُردي از ناسيوناليسم نيز در ايران وجود دارد كه چنان‌كه گفته شد از پايه‌هاي قومي، عشيره‌اي، زباني و مذهبي برخوردار است و فعال‌شدن آن‌ها نسبت كاملاً معكوس با توان قدرت مركزي و ناسيوناليسم مسلط دارد. همچنين ممكن است قدرت مركزي به‌جهت ثبات و استقرار، در معرض ضعف و تزلزل چشم‌گيري قرار نداشته باشد اما طرح آرمان‌هاي دموكراتيك و گسترش آن‌ها، به‌تدريج خودآگاهي‌هاي انواع اقليت‌هاي موجود را بيدار و سازماندهي كند. معناي چنين سخني در چارچوب بحث ما، تضعيف سنت موجود ناسيوناليسم ايراني و ضرورت بازسازي آن در تعامل با سنت ناسيوناليسم‌هاي اقليت است. همچنين اين سخن به‌ويژه به‌معناي بازسازي در سنت‌هاي ناسيوناليسم قومي و زباني نيز خواهد بود كه گرايش‌هاي گريز از مركز آن‌ها معمولاً در ميانه‌‌ي راه و در روند اوج‌گيري با برخي از ايده‌هاي جدايي‌طلبانه مشوّب مي‌شود.

اگر به‌راستي ناسيوناليسم ايراني عمدتاً متكي به همان مواردي كه گفتهشدهاست، باشد، لاجرم حاكميت ملي لزوماً با دموكراسي ملازمت نخواهدداشت بلكه مانند همه‌ي موارد مشابه، در وهله‌ي اول دست‌يابي به لوازم بقا و امنيت واحد ملي ضرورت مي‌يابد كه مستلزم ايجاد ارتش، تأمين منابع اقتصادي، تشكيل ائتلاف‌هاي مؤثر عليه رقيبان، در صف نگاه‌داشتن متحدان، دفع خطر طغيان مردم و ... است؛ اما تأسيسات و نهادهايي كه براي حصول اهداف بالا تشكيل مي‌شود، لاجرم و به‌شكلي ناخواسته، رشد مشاركت سياسي را به‌همراه خواهد داشت و همين امر حاكميت ملي را در جريان گذار به دولت ملي و بالندگي ناسيوناليسم قرار مي‌دهد. بنابراين، خودآگاهي ناسيوناليستي،لزوماً در ايران با دموكراسي ملازمه نداشته است اما به‌تدريج اين تلازم با سقوط دولت رضاشاه، شكل عيني‌تري به‌خود گرفت و به بارز‌ترين وجه، به‌شكل نهضت ملي ايران به رهبري محمد مصدق متجلي شد.

تبيين سير تكوين و تحول ناسيوناليسم در ايران بازگوكننده‌ي تحول بافت دولت و نيز تاريخ پيچيده‌ي منازعات وسيع سياسي ميان نيروهاي اجتماعي ايران خواهد بود. چنين تبييني مستلزم مطالعه‌اي عميق و همه‌جانبه است كه بايد در جايي ديگر انجام پذيرد. اما به‌طور خلاصه بايد گفت ايران از جمله نخستين كشورهاي غيرغربي است كه حداقل دو دهه پيش از جنگ جهاني دوم، موفق به تأسيس حاكميت ملي شد. هرچند تأسيس حاكميت ملي، با خودآگاهي ناسيوناليستي و رشد و توسعه‌ي اقتصادي- اجتماعيِ متعاقب آن نيز همراه بود اما چنان‌كه گفته شد، شدت منازعات اجتماعي در ايران، مانع از اين شده است كه اين روند به وضع متعارف ناشي از تكوين دولت ملي و استقرار دموكراسي منتهي‌گردد. درعين‌حال، برخلاف تصور عده‌اي، پديده‌ي مهم انقلاب اسلامي، بيان موضعي تاريخي نسبت به تمامي مفاهيم حاكميت ملي، دموكراسي، ناسيوناليسم و دولت ملي بوده است كه در اين نوشته بارها از آن‌ها ياد شد.

از آن‌جا كه انقلاب اسلامي، نسبتي اساسي با مباني ناسيوناليسم ايراني يعني زبان پارسي، دين اسلام، مذهب تشيع، تاريخ، فرهنگ و قلمرو مشخص ارضي ايران‌زمين دارد، بنابراين به‌نظر مي‌رسد آينده‌ي دموكراسي، ناسيوناليسم و دولت ملي در ايران به‌شكلي اجتناب‌ناپذير، تابعي خواهد بود از نحوه‌ي بسط انقلاب اسلامي در چارچوب رژيم سياسي جاري.

تاريخ يك‌صد ساله‌ي اخير ايران كه كلكسيون بي‌نظيري از انواع انقلاب‌ها و جنبش‌هاست، نشان مي‌دهد كه درد زايمان سرزمين ما بسيار طولاني شدهاست و هنوز ‌
Natusو تولد يك ملت به‌معناي دقيق آن به‌طور كامل به‌وقوع نپيوسته است. آخرين انقلاب از اين زنجيره‌ي طولاني صد ساله، تقدير و چه‌گونگي اين تولد و آينده‌ي دولت ملي را در ايران رقم خواهد زد.

 

+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 10:51 |
 

آخرین بازمانده های زبان آذری را نجات دهیم

 

 
تهران- ميراث خبر

گروه فرهنگ، بنفشه محمودي: گويش هرزندي در شمال غربي مرند به کلي از ميان رفته و با زبان ترکي جايگزين شده است.

دکتر يدالله پرمون عضو پژوهشکده زبان و گويش سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري با اعلام اين مطلب گفت: زبان ترکي به عنوان يک زبان زبرين بر گويش هرزندي تفوق پيدا کرده، در طول قرون آن را به يک زبان زبرين تبديل کرده و به مرور زمان جايگزين آن شده است.

وي افزود: به نظر مي رسد تنها ردپاي اين گويش را بتوان در گويش «گلين قيه» پيدا کرد چون برخي از اهالي هرزند به مرور زمان به اين منطقه کوچيده اند و برخي از ويژگي هاي گويش آنها را در منطقه گلين قيه مي توان يافت. پرمون افزود: مستندسازي هاي اوليه براي کار بر روي گويش  گلين قيه انجام شده و انجام کار روي اين گويش امسال در دستور کار پژوهشکده زبان و گويش سازمان ميراث فرهنگي قرار دارد.

وي درباره گويش تاتي نيز افزود: گويش تاتي در معرض خطر قرار دارد و پيشنهاد گردآوري و کار بر روي آن به پژوهشگاه ميراث فرهنگي ارائه شده است تا در صورت تصويب به طور دقيق انجام شود.

علي فلسفي مردم شناس سازمان ميراث فرهنگي آذربايجان شرقي نيز درباره مناطقي که در آنها به تاتي تکلم مي شود به ميراث خبر گفت: مردم 13 روستا در منطقه خلخال به گويش تاتي تکلم مي کنند. اين گويش در روستاهاي خوينه سو و کرينگان در منطقه ورزوان، کلور (امامرود)، چزل و شمس آباد (در مرز ميانه و خلخال) و ... رواج دارد اما در روستاي اوشکه بين از ميان رفته است.

وي درباره ديگر گويش آذربايجان شرقي گفت: گويش موصلاني در روستاي «تپيک دره»واقع در 25 کيلومتري شرق عجبشير در دامنه هاي سهند نيز يک گويش نزديک به کردي است که در ميان حدود 80 خانوار ساکن در اين روستا رايج است اما هنوز کار دقيقي بر روي آن انجام نگرفته است.

 فلسفي افزود: متاسفانه به دليل نبود متخصص زبانشناسي در ميراث آذربايجان شرقي، تا کنون در زمينه گردآوري و تحقيق بر روي گويش هاي اين استان کار علمي منسجمي صورت نگرفته است و به جز پژوهش هاي قديمي از يحيي ذکاء و عبدالعلي کارنگ و کارهايي که در پژوهشکده زبان و گويش سازمان ميراث فرهنگي انجام شده ، کار کارشناسانه اي بر روي گويش هاي مذکور صورت نگرفته است.

+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 20:17 |

 

چهره ا‌ی ناشناخته از شيخ محمد خيابانی

فرامرز خيابانی اصل (نوه خيابانی)

 

تنديس خيابانی در کنار سردر كتابخانه شيخ محمد خياباني

شيخ محمد خيابانی از طرفداران جدی هنر تئاتر و موسيقی بود و طی فعاليت های اجتماعی خود از هيچ کوششی در ترويج هنرهای خلقی کوتاهی نمی کرد. وی در آن زمان در شهرداری تبريز شرايطی را به وجود آورده بود که واحدهای هنری برای ايجاد تئاتر يا گروه های موسيقی کمک های دولتی يا سوبسيد دريافت کنند

در مورد شيخ محمد خيابانی مطالب بسياری به تحرير درآمده و صدها محقق و روزنامه نگار در باره وی نوشته اند. در پيش درآمد مقالات راجع به شيخ محمد خيابانی اشاره های بسيار کوتاهی طی چند کلام در مورد منجم بودن وی ميشود... همه مورخين که تا بحال در مورد خيابانی تحقيقاتی داشته و کتاب يا مقالاتی در باره وی منتشر کرده اند، کم و بيش جوانب کاملا سياسی او را مورد بررسی قرار داده اند. در باب فعاليتهای غير سياسی و در مورد زندگی خصوصی او، بخاطر مرگ زودرس (خيابانی در چهل و دو سالگی بدست مزدوران داخلی کشته شد) و بخاطر غارت و تاراج خانه و دفتر حزب او بدست قزاق ها کمتر مدارکی وجود دارد. فرزندان او نيز درآن زمان در سنينی نبودند تا بتوانند از گنجينه پدر حفاظت بعمل آورند. با اينهمه مدارک کم ولی بسيار گويا موجود ميباشند که دال بر فعاليت های اساسی و حرفه ای او در بخشهای نجوم، استخراج تقويم، روزنامه نگاری و علوم رياضی هستند.

نگاهی ساده به دستچينی بس کوچک از کلمات قصار خيابانی که با جمله "اولين وسيله ترقی، داشتن روح تجدد است" شروع ميشوند خود گويای روحيه مترقی، سازنده و دموکرات اوست. او از طرفداران جدی هنر تئاتر و موسيقی بود و طی فعاليت های اجتماعی خود از هيچ کوششی در ترويج هنر های خلقی کوتاهی نميکرد. وی در آن زمان در شهرداری تبريز شرايطی را بوجود آورده بود که واحد های هنری برای ايجاد تئاتر يا گروه های موسيقی کمک های دولتی يا سوبسيد دريافت کنند. هستند نوشته هايی در مورد او که وی را به هر دليل نامفهومی ضد هنر و يا حتی متحجر معرفی ميکنند ولی شواهد هنوز زنده درست برعکس اين امر را ثايت ميکنند.

در صورتيکه خيابانی هنر را وسيله ای سازنده برای آزادی فکر و روح انسان ميدانست. در غير اينصورت منظور خيابانی از تجدد چه ميتوانست باشد؟
خيابانی به گفته نزديکانش از مسئولان حزب خواسته بود در هر فرصت مناسبی مجالس متين تئاتر و کنسرت عام المنفعه و يا در نوبت های خاصی به نفع حزب برگزار کنند...

برنامه نمايش با همراهی "موزيک دولتی" به نفع روزنامه تجدد ارگان حزب

شيخ محمد خيابانی، پسر حاج عبدالحميد تاجر اهل خامنه و بانو رقيه سلطان ، در سال ۱۲۵۹ شمسی (۱۸۸۰ ميلادی) در شهرک خامنه ارونق زاده شد. تحصيلات مقدمات و ادبی را در زادگاهش گذراند. پدرش در شهر مخاچ قلعه (پطروفسکی دوران شوروی) پايتخت جمهوری داغستان ، تجارتخانه داشت . درجوانی همراه پدرش به پطروفسکی رفت و مدتی در تجارتخانه او به کارهای تجاری و آموختن رمز و راز داد و ستد و آشنايی با شيوه های اقتصادی زمانه سپری کرد. اما کشش روحی او به فراگيری علم بيش از هر چيزی بود. از اين رو در بازگشت به خامنه ، کار تجاری را کمتر نموده و در تبريز به تحصيل علوم دينی پرداخت و به سلک روحانيت و علمای دين در آمد. شيخ در مدرسه طالبيه تبريز، منطق، ادبيات، فقه، اصول، رياضی، نجوم، تفسير، کلام، حکمت، حديث، تاريخ، رجال و علوم طبيعی را از اساتيد علم آموخت. او با تکيه بر استعداد سر شار و پشتکار و جديت خاص، مراحل تحصيل را بسرعت پشت سر گذاشت و به مقام بلند علمی رسيد. او در دوران فعاليت سياسی خود دموکراتی، عدالت، نوسازی و تماميت ارضی ايران را با گرايش های واضح جمهوريخواهی شعار خود قرار داده و حاضر به ذره ای عقب نشينی در خواسته های خود نبود. شاه وقت، شيخ محمد خيابانی را "شيخ سرخ" لقب داده بود تا حقيقت جنبش مهم او برای ايجاد جمهوری در ايران را از اذهان عمومی پاک کند. او فقط و فقط بخاطر هرج و مرج موجود در پايتخت برای مدت معينی "حساب" آذربايجان را از تهران جدا کرد و گفت اين امر پس از برقراری نظم در تهران پايان خواهد يافت. در غير اينصورت چطور ميتوانست در چندين نطق مهم بگويد "آذربايجان جزو لاينفک خاک ايران است"

او در دوره های دوم و چهارم مجلس نماينده تبريز بود ولی دوره چهارم عمر او فرصت نداد که در مجلس شرکت کند.

خيابانی تقريبا در ۳۳ سالگی با دخترعموی خود بانو خيرالنساء نيکپندار ملقب به "خانم آغا" ازدواج کرد که حاصل اين وصلت ۶ فرزند بود. فاطمه، محمود، ربابه، حسن، هاشم و محمد که اکنون هيچيک در قيد حيات نيستند. او در ۲۴ شهريور ۱۲۹۹ شمسی در تبريز به فرمان مخبرالسلطنه هدايت کشته شد و پس از دفن موقت در مدرسه ای درتبريز توسط همسرش به حضرت عبدالعظيم در شهرری منتقل شد. آرامگاه نوسازی شده خيابانی در صحن عبادتگاه قرار دارد.
برای مطالعه دقيق بيوگرافی و قيام سياسی وی ميتوان به کتاب "قيام شيخ محمد خيابانی" تاليف علی آذری رجوع کرد.

خيابانی در علم رياضی، تقويم و نجوم به درجه استادی دست يافت و اين علوم را در مدارس مختلف تدريس ميکرد. از چند اثر بجامانده از او پيداست که در محاسبات استخراج تقويم و بخصوص تبديل تاريخهای مختلف فعال بوده. شيخ محمد خيابانی پس از نطق آتشين و معروف خود در جريان بررسی موضوع اولتيماتوم روسيه برای عزل مورگان شوستر در مجلس، که برايش شهرت بسيار حاصل آورد و پس از انحلال مجلس دوم به تبريز بازگشت و روزنامه تجدد را منتشر کرد. شبی با دوستان خود فيوضات، عبدالله زاده، اميرخيزی و رفعت تصميم گرفتند که بر عليه استبداد، اجرای کامل قانون اساسی و برای تبليغ دموکراتی، عدالت و برابری حقوق روزنامه ای به عنوان ارگان حزب دموکرات با نام "تجدد" بيرون دهند. اين روزنامه در آن زمان تا جايی پيش رفت که برای اولين بار در ادبيات فارسی (در سال ۱۲۹۹ خورشيدی) از واژه فمينيسم استفاده کرد. در تجدد چندين نويسنده زن نيز فعال بودند.

تيتر روزنامه تجدد

در آخرين نطق خيابانی آمده است:

«تبريز می‌خواهد حاکميت بدست ملت باشد. تمام ايران فعلاً با زبان حال خود اين تقاضا را می‌نمايد. هرگاه تهران از قبول اين نظريه سرپيچی کند، ما با اصول راديکاليسم ايران را تجديد بنا خواهيم نمود، ما می‌گوئيم حاکميت دموکراسی بايد در سراسر ايران جاری باشد. اهالی ايالات و ولايات بايد رأی خود را آزادانه اظهار دارند برای مدافعه اين حق، آخرين مرحله مردن است و مردن در اين راه را ما بر زندگی بی‌شرمانه ترجيح می‌دهيم.»

کلمات قصار شيخ‌محمد خيابانی

ـ اولين وسيله ترقی، داشتن روح تجدد است

ـ آذربايجان جزو لاينفک خاک ايران است

ـ ای ايران لايموت سرت را بلند دارد و زنده و پاينده باش

ـ ايران را ايرانی بايد آزاد کند

ـ لازمه شرافت يک ملت استقلال است

ـ بدون حقيقت آزادی ميسر نيست

ـ آزادی مستلزم مساوات است: در برابر قانون همه برابريم

ـ آزادی عقيده در بالای سر هر سياست حاکم است

ـ روح ملت فدای هيچ کس نيست. ارواح خادمين ملت بايد فدای ملت شود

ـ لقمه خارداری باشيد تا ديگران نتوانند شمار را ببلعند

ـ برضد زمانه راه رفتن غلط و محال است

ـ هرملتی که ترقی را با نظرهای لاقيد و بی‌علاقه ملاحظه نمايد دچار هلاکت خواهد شد

ـ جهال مرگ را بر تغيير عادت ترجيح می‌دهند

ـ يک فرد بی‌علاقه به جامعه خود، کمتر از حيوان است

ـ کسی که به تکاليف اجتماعی خود عمل نکند حقوق خودش را فاقد می‌گردد

ـ بنام هر اکثريتی نمی‌توان حکم قطعی داد

ـ هر دوره تاريخی که در حيات يک هيئت اجتماعيه رخ می‌دهد با قلم يک نفر مورخ و يا بفرمان يک زمامدار تعيين و تحديد نمی‌شود

ـ نه ممکن است تاريخ را فريب داد و نه ممکن است زمان را از مسير سريع خودش بازداشت

ـ بر روی خرابه‌های ديروز بايد عمارت فردا را بلند کرد

ـ ملتی که از مرگ نترسد هرگز نمی‌ميرد

ـ ترس عامل عمده اسارت ملتهاست

ـ يک ملت ترسو بزودی در چنگال مستبد ستمگر گرفتار می‌آيد

ـ من کشته شدن را به تسليم ترجيح می‌دهم. من پيش دشمن زانو برزمين نمی‌زنم. من فرزند انقلاب مشروطيت ايرانم. من از اعقاب بابک خرم دين هستم که در نزد خليفه عرب آنچنان رشادت و عظمت از خود بروز داده است

ـ ما مجلسی می‌خواهيم که نمايندگان دلخواه مردم در آن نشسته و با آلام و احتياجات دمکراسی آشنا باشد، نه يک دام خيانت و تزوير که در دارالخلاقة تهران گسترانيد شده باشد.

ـ تبريز قصد کعبه‌ای را نکرده است، بلکه خود کعبه آزاديخواهان است

ـ آزاديخواهان برضد دولتی قيام کرده‌اند که به پشتيبانی بيگانگان ميخواهد در سراسر ايران يک رژيم علنی استبداد و ارتجاع تاسيس کند و ما به هر قيمتی که تمام شود بايد ايران را آزاد کنيم و اين دوره مشئوم و اين دوره ادبار و فلاکت را که اتابکها را قابل تمنا ساخته، خاتمه دهيم.

ـ به بهای خون جوانان مشروطه گرفتيم، اشخاصی که می‌بايست در سنا بنشينند، در مجلس نمايندگان ملت جا داديم، در نتيجه اين اشتباه، جوانان مملکت که انقلابی برپا کرده بودند محکوم قوانين موضوعه کهنه‌پرستان شدند. امروز بايد زحمت کشيده، اين غفلت و جهالت را جبران نمائيم ويکتورهوگو متجدد فرانسوی گفته است: «درهای پارلمان را به روی جوانان نبنديد والا آنها ميدانهای عمومی را بروی خود خواهند گشاد.»

ـ با وجود اين که چندين ميليون قشون بيگانه در چهارسمت کشور سويس مستقر بود کوچکترين تخطی به خاک اين کشور به عمل نيامد ولی چرا هر دستة لجام گسيخته‌ای وارد ايران می‌شد؟ زيرا ملت ايران اظهار وجود نمی‌کرد. اراده نداشت. بيان رای و عقيده نمی‌نمود. شما بيآئيد اراده کنيد ايران مال ايرانيان است و آنگاه ببينيد که هيچ قوه گستاخ و حد نشناسی پيدا نمی‌شود که به خاک ايران تجاوز نمايد

ـ ترور توليد آنارشی می‌کند. ناامنی می‌افزايد و وجدان دمکراسی را از راه حقيقی خود منحرف می‌سازد. ترور بعنوان يک وسيله مبارزه منفور و مردود تمام فرقه‌های جديد می‌باشد. فرقه ما هرگز نمی‌تواند طرفدار آن باشد.

 

+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 10:30 |