تبليغاتX
آذرآبادگان
 

نوشتار زیر مقدمه کتاب "توطیه های تجزیه خوزستان " نوشته منوچهر یزدی می باشد که بواسطه شمول و اهمیتش جهت آشنایی خوانندگان با توطیه های استعمار و یکی از موثرترین ابزارهایش - قبیله گرایی - به نظرتان می رسد :

        

 

... بنظر مي رسد يك بار ديگر برخي روشنفكران مدعي آزادي ، فرصت را براي فرود آوردن آخرين ضربه‌ها بر پيكر استقلال و تماميت ارضي ايران مناسب تشخيص داده‌اند و هم‌‌چون سالهاي گذشته گاه دانسته و زماني ندانسته آب بر آسياب دشمن ميريزند .. ! براي جلوگيري از اشاعة اين انديشه‌هاي مخرب ، مسائل را از ديدگاه‌هاي مختلف مورد بررسي قرار ميدهيم تا نسل جوان كشور از كم و كيف اين نظريه‌پردازيهاي وحدت‌شكن و نقش‌سياست ‌هاي بيگانه در طول زمان براي تجزيه خوزستان آگاه گردد .
آنچه كه برخي از روشنفكر نماها تحت عنوان قوم‌گرايي يا ملت‌سازي!! در حوزه‌هاي جغرافيايي يك كشور بويژه ايران زمين طرح مي‌كنند ناشي از دو ديدگاه است :


1ديدگاه ليبرالي و ماركسيستي كه به " حق تعيين سرنوشت و خودمختاري اقوام " مي پردازند منشاء ظهور و بروز اين تفكر مغرب زمين است .
2ديدگاه بين‌المللي ، كه از طريق آثار سياسي و كتاب هاي شرق‌شناسان غربي ، به كشورهاي خاورميانه بويژه ايران راه يافته است


متأسفانه هر دو نگاه ، مطالعات و تحقيقات شرق‌شناسان در جهت حفظ منافع استراتژيك قدرتهاي استعماري انجام شده است و همين دولت‌‌هاي استعمارگر بوده‌اند كه از ثمرة كوشش‌هاي علمي جهت‌دار محققين براي شناسايي اقوام و تيره‌هاي هر جامعه استفاده ابزاري كرده‌اند . بعنوان مثال مي‌توان به بخشي از اظهارات " لرد كرزن " سياستمدار معروف انگليسي در مجلس لردها اشاره كرد :
« ….. آشنايي ما نه فقط با زبان مردم شرق بلكه با رسوم، احساسات، سنت‌ها، تاريخ و مذهب آنها و توان ما براي درك آنچه ميتوان از آن به عنوان خلق و خوي شرق نام برد– يگانه مبنايي است كه با تكيه بر آن ، احتمالاً ، قادر خواهيم بود موقعيت كسب شده كنوني را در آينده نيز براي خود محفوظ نگاه داريم » !!

 

 


بدين ترتيب مطالعات شرق‌شناسان در خدمت قدرتهايي بود كه در پي كسب بازار تجارت و معادن و منابع بودند و براي حفظ منافع غارت شده و تسلط بر آبها و رودخانه‌ها و مناطق سوق‌الجيشي از طرق نظامي و سياسي و يا فرهنگي دنبال ميكردند.


يكي از اشكالات عمده تحقيقات شرق‌شناسان و جاسوسان غرب اين بوده است كه آنان شرايط زيست و اوضاع اقليمي و فرهنگ كشور خود را ملاك و معيار بررسي‌ها قرار ميدادند و از درك چگونگي ادامه حيات اقوام ايراني با زبان‌ها و مذاهب مختلف عاجز بودند و علل پايداري ميراث فرهنگي و تمدن درخشان ايران را با يافته‌هاي ذهني و سياسي خود مورد كنكاش قرار ميدادند و از اين راز بزرگ تاريخي تعمداً عبور ميكردند كه اختلافات زباني ، مذهبي و نژادي تا اواسط قرن بيستم هيچگاه نتوانسته رشته‌هاي الفت و وحدت و يكرنگي و همكاري ايراني‌ها را از هم بگسلد . آنان ريشة اتحاد اقوام ايراني كه به غناي زبان پارسي و هنر و شعر و موسيقي و معماري و بالاخره ميراث فرهنگي انجاميده را مورد هدف قرار داده و حضور چشمگير نويسندگان و شعرا و ادباي ايراني در ميان آذري‌ها ،كردها ، بلوچ‌ها و عربهاي خوزي را نديده گرفته‌و براي هر قوم تاريخي جداگانه ساخته‌اند … !!


شرق‌شناسان روسي ، آلماني ، انگليسي و فرانسوي از قرن نوزدهم به بعد مروج انديشة ناسيوناليسم قومي شدند زيرا رقابت كشورهاي اروپايي بر سر مستعمرات و چپاول و غارت ملت‌ها ايجاب ميكرد تا به تضعيف كشورهاي مشرق زمين بپردازند . دولت انگلستان براي جلوگيري از نفوذ روسيه ، انديشه‌هاي قومي را در ميان تركهاي عثماني و آذريهاي آذربايجان و آسياي مركزي اشاعه ميداد . روسها نيز متقابلاً به تحريف تاريخ و قوم‌پروري و ملت‌سازي در اراضي تحت نفوذ انگليس‌ها ميپرداختند .


پس از جنگ‌دوم جهاني آمريكايي‌ها نيز به صف مستشرقين پيوستند و باصرف بودجه‌هاي كلان – مطالعه در زمينة اقوام خاورميانه و قوم‌گرايي را در دستور كار ديپلماسي خود قرار دادند و در نتيجه صف استعماري غرب در برابر شرق كامل شد و آرشيو سازمانهاي جاسوسي و اطلاعاتي اروپاييها از اين قبيل تحقيقات انباشه گرديد .. !


به عنوان مثال " ولاديمير مينورسكي Vladimir – Minorskey " شرق‌شناس معروف روسي به ريشه‌هاي اقوام كرد پرداخت و "جورج راولينسون" شرق‌شناس انگليسي قوم بلوچ را مورد مطالعه قرار داد و نيز " لرد كرزن " انگليسي ، ناسيوناليسم بلوچ را تعريف كرد ولي شگفت كه کتب و مقالات ده ها جاسوس شرق‌شناس در بلوچستان از اعتبار تاريخي و علمي برخوردار نگرديد ولی متاسفانه مستمسکی برای قلب تاريخ و ايجاد بحران فرهنگی و سياسی در منطقه شد .


نويسندگان و شرق‌شناساني از قبيل لرد كرزن ، " دايمز Dames " ، " هيوز" ، " سرهنري يوتينگر" افسر انگليسي كه براي كمپاني هند شرقي كار ميكرد و" هاستلر " ( مروج پان تركيسم) " زرموف" و " چارموي" روسي ، " اسكارمان" آلماني و دهها نفر ديگر هويت‌هاي قومي را مطرح كردند که متاسفانه روشنفكران قوم‌گراي قرن بيستم با بهره‌جويي از اين آثار به ميدان ناسيوناليسم قومي پاي نهادند - بدون آن كه توجه داشته باشند اكثر اين تحقيقات با پشتوانة مالي سازمان هاي اطلاعاتي و به نيت جلب اقوام مختلف و تضعيف قدرت حکومت مرکزی دول رقيب و افزايش نيروی گريز از مرکز در بين اقوام و تيره ها بوده است. متأسفانه برخي قلم‌بدستان قوم‌گرا كه مروج انديشه‌هاي " پان تركسيم و پان عربيسم و پان اسلاميسم " مي باشند تحت ‌تأثير آثار شرق‌شناسان غربي بوده و با استناد به اين مطالعات جهت‌دار ، جامعه ايراني را كه در حال گذر از دوران انسداد سياسي به سوي توسعه سياسي است با نگراني‌هايي مواجه ساخته‌اند . …. .


اقدام به پررنگ كردن تفاوت لهجه‌ها ، زبان‌ها و مذاهب اقوام ايراني در شرايط حساس فعلي نه يك كوشش فرهنگي است و نه دلسوزي براي ايران …. ! بدون ترديد بررسي نيازهاي اقوام و تيره هاي ايراني فقط در چهارچوب يك ايران آزاد و مستقل و بدور از تنش‌هاي داخلي تحت " حاكميت ملت " مقدور است و بس . آنان كه از مجموعة قانون اساسي جمهوري اسلامي – در پي اجراي اصول 15 و 19 آن ميباشند چرا اصل مربوط به حقوق ملت را فراموش كرده‌اند ؟ چرا به تضاد قوانين مجازات اسلامي با قانون اساسي اشاره‌اي ندارند ؟


آيا كساني كه نسخة فدراليسم براي جامعه ايران مي‌پيچند شرايط اجتماعي ، سياسي و جغرافيايي كشور را درك كرده‌اند ؟ آيا كساني كه امروز دغدغه خاطرشان زبان اقوام است توجه دارند که استقلال زبان تركي ، كردي و عربي و گسستن آن از زبان فارسي ، سرآغازي است براي توطئه هاي بعدي و سپس تجزيه و جدايي ؟ !


ملت ايران از تاريخ معاصر خود آموخته و بياد دارد كه در جنگ‌جهاني دوم و بهنگام توطئه جدايي آذربايجان سران فرقه دمكرات به اولين مطلبي كه پرداختند مسأله " استقلال زبان تركي و جدا شدن آن از حوزة زبان رسمي كشور بود" .


" پيشه‌وري " كه روزنامه آژير را در تهران به زبان فارسي منتشر ميكرد در "روزنامه آذربايجان " ارگان فرقه دمكرات به نوشتن مقالات تركي اقدام كرد . فرقه دمكرات در آغاز فقط مسأله زبان را مطرح و آنگاه گام به گام به سوي جدايي آذربايجان از پيكره ايران زمين پيش رفت ….. !


ملت ايران بياد دارد كه مطالبات " پيشه وري ها و غلام‌يحيي‌ها " براساس خواست و نياز مردم آن سامان نبود بلكه پشت سر اين ماجرا ، سياست سلطه‌گر شوروي قرار داشت و به همين دليل هنگاميكه مذاكرات " قوام السلطنه " با " استالين " به نتيجه دلخواه رسيد ، روسها از آذربايجان عقب‌نشيني كردند و ارادة مردم آزاده آذربايجان پيشه‌وري و دار و دسته‌اش را فراري داد … !


قلم ‌بدستان قوم‌گراي امروزي با تحريف رويدادها و جعل وقايع و سياسي‌كاري ، محدودة فرهنگي جامعه بزرگ ايران را كه از محدودة سياسي و جغرافيايي آن به مراتب بزرگتر و بيشتر است ناديد گرفته‌اند و با ايجاد اختلافات مذهبي و زباني ، قدرت عظيم يك ملت را بسوي فروپاشي سوق ميدهند بدون آن كه خود صاحب اقتداري گردند …. سابقه تاريخي گواه است جاهايي كه از سرزمين مادر جدا شده‌اند بصورت يك لقمه چرب و نرم توسط غول‌هاي اقتصادي و سياسي بلعيده شده و حقوق مردم آن سامان بكلي از بين رفته است !

 

+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 12:8 |

 

در پیرامون تاریخ ، فرهنگ و زبان آذربایجان

 

آنچه در ذيل خواهد آمد فرازهايي از نوشتارهاي ارجدار عنايت الله رضا ( از سران فرقه دموكرات آذربايجان و همكار پيشه وري ) پيرامون تاريخ ، زبان و فرهنگِ آذربايجان و آران است. دكتر رضا در طي اين چندين سال سالهاي زندگي خود را مصروف پژوهش پيرامون پيشينه اين خطه از ايرانزمين نموده و با عنايت به بن مايع ها و منابع اسلامي،عربي و حتي روسي و آذري به رد ادعاهاي دروغپردازان و مستعجل نويسان پرداخته اند.

پيش از پرداختن به اصل مقال يادآوري اين نكته خالي از بهره نيست كه در اثبات هويت ايراني آران و قفقاز منابع آذري و اسلامي كه پيشينه آنها به سده هاي دوم،سوم، چهارم و هفتم و... مي رسد بهترين و محكمترين بينه ها مي باشند.
براي نمونه در جُنگ نزهه المجالس آثاري از دويست و هفتاد شاعر آذربايجاني و آراني ( بيشتر از شهرهاي شروان، گنجه ،تفليس) آمده كه انبوه ِ شماره ي اين سرايندگان نشان ميدهد كه در سده ي هفتم زبان و ادب پارسي در شمالغرب ايران بطور چشمگيري روا بوده است.نيز وجود تاريخ نويسان شناخته و ناموري چون هندوشاه نخجواني (نويسنده تجارب السلف) ، محمدبن هندوشاه( نامور به شمس منشي از نويسندگان سده هشتم و كاتب صحاح الفرس) نشان دهنده ي اين حقيقت است كه نثر پارسي نيز پا به پاي نظم پارسي در اين نواحي گسترده و عام بوده است.
همچنين نوشته هاي تاريخ نويسان اسلامي وبويژه جغرافيدانان عرب و مسلمان ما را در روشن كردن تاريخ زبان در آذربايگان ياري خواهد نمود. براي مثال ابن نديم در نسك ِ ( كتاب) الفهرست مي آورد:« فهلويه زباني است كه مردم اصفهان، ري ، ماه نهاوند و آذربايجان بدان سخن مي گويند» (1)
ابن حوقل جغرافيدان بزرگ اسلامي مي نويسد : « ... و اما زبان مردم آذربايجان و اكثر ارمنيه عموما فارسي است»(2)
مسعودي تاريخ نويس قرن چهارم مي نويسد : « قلمرو ملت فرسي ( ايران)و بلاد و شهرهاي آن عبارتند از: جبال ماهات و غيرها و آذرباجان تا برود به بلاد ارمنستان و اران و بيلقان تا حدود دربند ، معروف به دروازه ي دروازه ها. و شهرري ،طبرستان و مسقط و شابران و جرجان و نيشابور و هرات و مرو و غيرذالك.من بلاد خراسان و سجستان و كرمان ،اقليم پارس و اهواز .تا آنجاهايي كه از سرزمينهاي ديگر در قلمرو ايران تا اين وقت. تمام اين بلاد و اقاليم مملكت واحدي اند و داراي يك پادشاه اند و داراي يك زبان واحد كه در سرتاسر اين سرزمين با آن با يكديگر تكلم مي كنند... .اگرچه اختلافي از لحاظ لهجه در پهلوي و دري و آذري بودن لغات فارسي داشته باشند.»
نكته قابل توجه در اين برگ از تاريخ تاكيد مسعودي بر اين نكته است كه مردم بلاد ايران داراي يك زبان واحد اند در سرتاسر ايران بزرگ و جامعه بزرگ ايراني با اندك تفاوت ها .عبارت دقيق اين جمله در متن اصيل عربي كتاب نيز بدين شرح است:" و ذلك ان اللغه انما تكونُ واحدهٌ بان تكون حروفها التي تكتب واحدهً.تاليف حروفها واحدهً ، واِن اختلفت بعد ذلك في سائر الاشياء الاخر كالفهلويه،الدريه ،و الاذريه وغيرها من الغات الفرسي. (3)
ابوعبدالله محمدابن خوارزمي در كتاب مفاتيح العلوم مي نويسد: « فهلويه ( پهلوي) يكي از زبانهاي ايراني است كه پادشاهان در مجالس خود با آن سخن ميگفتند و اين لغت به پهله منسوب است.و پهله نامي است كه بر پنج شهر ( سرمين) اطلاق ميشد: اصفهان ، ري ،ماه نهاوند، همدان و آذربيجان».
با عنايت به اين نقل قولها و سدها سفرنامه و نسك و تذكره و با توجه به سروده هاي سدها و بلكه هزاران شاعر پارسي گوي نامور و ناشناخته ديار آذربايجان و آران ( ايران شمالي) و نيز با باريك شدن در نوشتار زير، بخشهاي مهمي از پيشينه كشورمان ( كه بوسيله قلم به مزدان بيگانه گرا در شرف تحريف است ) بر ما و نسل جوان روشنتر خواهد شد.
پاينده ايران

آذربايجان در طول تاريخ ايران
دكتر عنايت الله رضا

هرگاه اسناد و مدارك وزارت خارجه ايران و روسيه تزارى و كتاب هائى را كه تا سال ۱۹۱۸ ميلادى در روسيه نوشته شده از نظر بگذرانيم به روشنى مى بينيم كه سرزمين آران و شيروان هرگز نام آذربايگان نداشته و گاه به همان نام آران و شيروان و گاه بنام قفقاز ناميده مى شده است.
براى روشن شدن مطلب به اسناد و مداركى كه در روسيه به چاپ رسيده است، اشاره مى كنيم. يكى از اين مدارك دائرة المعارف روسى است.
در صفحه ۳۵۹ جلد يكم دائرة المعارف روسى كه به سال ۱۸۹۰ ميلادى در شهر سن پترزبورگ به چاپ رسيده زير عنوان آلبانيا چنين آمده است: اين نام باستانى سرزمينى است در جنوب قفقاز. ساكنان اين سرزمين همان مردم شيروان و جنوب داغستانند
در صفحات ۸۱۸ و ۸۱۹ جلد سيزدهم دائرة المعارف نامبرده طول و عرض جغرافيائى قفقاز با وضوح تمام ارائه شده است و آن را از ۴۶ تا ۳۸ عرض شمالى دانسته است. در اين صفحات به صراحت نوشته شده است كه اين سرزمين از جنوب به رود ارس منتهى مى گردد
در همين جلد ضمن بحث از سرزمين قفقاز نام استان هاى گرجستان، ارمنستان و داغستان ذكر شده، ولى اگر نامى از «آذربايجان» وجود مى داشت، بى گمان در دائرة المعارف نامبرده بدان اشاره مى شد. ولى كمترين اشاره اى به وجود سرزمينى به نام آذربايگان در شمال رود ارس نشده است.
در صفحات ۲۱۲ و ۲۱۳ جلد يكم همان دائرة المعارف زير نام آذربايجان چنين آمده است:
آذربايجان يا آذربيجان (سرزمين آذ، به زبان پهلوى آتورپاتكان، به زبان ارمنى آذربادگان) استان شمال غربى و ثروتمند و صنعتى ايران است. آذربايجان از جنوب محدود است به كردستان ايران (استان ادريال) و عراق عجم (ماد)، از غرب به كردستان و ارمنستان و تركيه عثمانى، از شمال به ارمنستان روس (جنوب قفقاز) كه رود ارس آن را قطع مى كند، از شرق به استان گيلان در كرانه درياى خزر. مساحت آذربايجان ۱۰۴۸۴۰ كيلومتر مربع است. در سده هفدهم ميلادى صدمات فراوانى از سوى تركان عثمانى بر آذربايجان وارد آمد. آذربايجان به عنوان يك استان مرزى و جايگاه وليعهد ايران (چون عباس ميرزا) داراى اهميت فراوانى است

در اينجا چند نكته در خور توجه است. نخست طول و عرض جغرافيائى قفقاز است كه از طول و عرض جغرافيائى آذربايجان جداست. دوم آن كه در دائرة المعارف هيچ نامى از آذربايجان ايران و يا «آذربايجان روسيه» برده نشده است. سوم آن كه سرزمين آذربايجان از شمال به رود ارس محدود مى گردد و آن سوى رود ارس آذربايجان نيست. نكته چهارم كه از همه دقيق تر و روشن تر است، مساحت آذربايجان است. در دايرة المعارف روسى مساحت آذربايجان ۱۰۴۸۴۰ كيلومتر مربع آمده است. حال، ببينيم اين رقم تا چه پايه ما را به حقيقت نزديك تر مى كند. براى روشن شدن بيشتر به دائرة المعارف جغرافيائى روسى كه به سال ۱۹۶۰ چاپ آن در شهر مسكو پايتخت اتحاد شوروى آغاز شد، اشاره مى كنيم. در صفحه ۳۸ جلد يكم دائرة المعارف مساحت سرزمينى كه اكنون «آذربايجان شوروى» و گاه «آذربايجان شمالى» ناميده مى شود، ۸۶۶۰۰ كيلومتر مربع آمده است. در همان صفحه نيز مساحت آذربايجان ايران بيش از صدهزار كيلومتر مربع نوشته شده است. هر گاه سرزمين شمال رود ارس آذربايجان نام مى داشت، آنگاه در دايرة المعارف قديم روسى كه پيش از نخستين جنگ جهانى انتشار يافت، بايد مجموع مساحت آذربايجان حدود ۱۹۰هزار كيلومتر مربع مى بود؟ چه شده كه در ارائه ميزان مساحت آذربايجانى كه از جانب روسيه تزارى شناخته شده بود، با مساحت آذربايجانى حقيقى (آذربايجان ايران) هيچگونه اختلافى وجود ندارد؟ آيا اين خود نشانه آن نيست كه بعدها پس از جنگ يكم جهانى، عنوان آذربايجانى را به غارت بردند و بر سرزمين ديگرى در شمال ارس نهادند؟

زبان مردم آذربايجان

زبان مردم آذربايجان «پهلوى» بود. اين حقيقتى است كه بسيارى از مورخان و جغرافى نگاران اسلامى از آن سخن رانده اند. زبان پهلوى يا پارتى، زبان مردم پنج استان بزرگ ايران: سپاهان (اصفهان) رى، همدان، ماه (ماه- نهاوند و دينور) و آذربايگان بود. برخى از مورخان، لهجه مردم اين پنج استان را لهجه «پهلوى شمالى» كه ويژه سرزمين ماد بزرگ و ماد خرد است، دانسته اند.
ابن الواضع يعقوبى كه حدود سال ۲۷۸ هجرى مى زيست در كتاب «البلدان» خود به دو نكته بسيار مهم اشاره كرده است. نخست آن كه زبان مردم آذربايگان را «پهلوى آذرى» ناميده است. دو ديگر آن كه به صراحت تمام مردم آذربايگان را ايرانى خوانده است. وى در اين باره چنين مى نويسد
مردم شهرهاى آذربايجان بخش هاى آن آميخته اى از ايرانيان آذرى و جاودانيان قديم، خداوندان شهر بذ هستند كه جايگاه بابك (خرمى) بود
ابن حوقل در كتاب «صورة الارض» ضمن بحث درباره مردم آذربايگان چنين مى نويسد
اما زبان مردم آذربايگان و بيشتر مردم ارمنستان، فارسى است. زبان عربى نيز ميان آنان رايج است. ليكن كمتر كسى به عربى سخن گويد و آنان كه به فارسى سخن گويند، عربى نمى دانند. برخى تيره ها نيز در آنجا و اين جا زبان هاى ديگرى دارند. چنان كه مردم ارمنستان به ارمنى و مردم بردعه به آرانى سخن گويند
در اين جا نيز دو نكته در خور توجه است. يكى آن كه ابن حوقل زبان مردم آذربايگان را فارسى دانسته است. دوم آن كه زبان مردم آذربايجان را جدا از زبان مردم آران خوانده و زبان ويژه آنان را ارانى ناميده است
محمدبن اسحق النديم در كتاب «الفهرست» كه به سال ۳۷۷ هجرى نگاشته است، به هنگام بحث از زبان هاى ايرانيان با تكيه به قول روزبه (عبدالله بن مقفع) مى نويسد: «زبان مردم آذربايجان پهلوى است» . هم او مى نويسد: پهلوى منسوب به پهله است كه نام پنج شهر اصفهان، رى، همدان، ماه نهاوند و آذربايگان است
ابوعبدالله محمدبن احمد خوارزمى كه در سده چهارم هجرى مى زيست، در كتاب «مفاتيح العلوم» چنين نگاشته است
از زبان هاى ايرانيان پهلوى است. به آن زبان بود كه پادشاهان در مجالس خود سخن مى گفتند و آن منسوب به پهله است. پهله نامى است كه به پنج ولايت اصفهان، رى، همدان، ماه نهاوند و آذربايگان داده اند.
دانشمند و جهانگرد بنام سده چهارم هجرى ابوعبدالله بشارى مقدسى در كتاب «احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم» كشور ايران را به هشت اقليم بخش كرده و درباره زبان مردم ايران چنين نگاشته است: «زبان مردم اين هشت اقليم ايرانى است. با آن كه بعضى از آنها درى و برخى پيچيده است و همگى را پارسى نامند.» سپس چون از آذربايگان سخن مى راند، مى نويسد: زبانشان خوب نيست. در ارمنستان به ارمنى و در اران به ارانى سخن گويند. پارسى آنان مفهوم است و در پاره اى حرف ها به لهجه خراسانى ماننده و نزديك است.
ابوالحسن على بن الحسين المسعودى در كتاب «التنبيه و الاشراف» آذربايگان را جزء بلاد ايران و زبان مردم آن را از زبان هاى ايرانى دانسته است.
حمدالله مستوفى كه در سده هشتم هجرى مى زيسته در وصف مراغه چنين آورده است
«مردمش سفيد چهره و بيشتر بر مذهب حنفى هستند و زبانشان پهلوى مغير است.»
ماركوارت خاورشناس معروف آلمانى در كتاب «ايرانشهر» خود چنين نگاشته است
زبان پهلوى حقيقى آذربايجانى است كه زبان كتبى اشكانيان بوده است
.
نمونه هائى از زبان مردم آذربايگان

در كتاب روضات الجنان و جنات الجنان تأليف حافظ حسين كربلائى تبريزى چنين آمده است كه چون در سال ۸۳۲ هجرى ميرزا شاهرخ براى سركوبى ميرزا اسكندر پسر قرايوسف قراقويونلو به آذربايجان لشكر كشيد، در تبريز به زيارت حضرت پيرحاجى حسن زهتاب كه از اكابر صوفيه آن زمان بود، آمد و از او در يوزه همت خواست. پس از بازگشت شاهرخ، اسكندر به تبريز باز آمد و به انتقام ملاقات پيرحاجى حسن با ميرزا شاهرخ فرمان داد كه پسر او ابوبكر را به دار آويزند. دژخيمان فرمان او را اجرا كرده، آن بى گناه را به دار آويختند و جسد او را به خانقاه پدرش بردند. پيرحاجى حسن زهتاب را چون نظر بر مرده پسرش افتاد فرمود: «اسكندر، رودم، كشتى، رودت كشاد» . يعنى اى اسكندر [زاد و رودم يعنى] فرزندم را كشتى، فرزندت ترا بكشد.
چناكه ديده مى شود، گفته پيرحاجى حسن زهتاب هيچ رابطه اى با زبان تركى ندارد و بى گمان گفته او يكى از لهجه هاى پارسى است. همام تبريزى كه در سده هفتم و هشتم هجرى مى زيسته، شعرهائى به زبان پهلوى آذرى دارد كه نمونه اى چند از آن را مى آوريم

وهار دول و ديم يار خوش بى
اوى ياران مه دل بى مه و هاران
بهار و گل با روى يار خوش است
بى پايان نه گل باشد و نه بهاران»
در اين جا واژه «ديم» بسيار جلب نظر مى كند. هنوز اين واژه در لهجه گيلكى به معناى «چهره» ، «روى» و «صورت» است.
همام در جاى ديگر چنين مى گويد:
به مهرت هم بشى خوش گيانم از دست
لوانت لا و جمن ديل و گيان بست
به مهر تو جانم نيز از دست برود
فريب لبان تو از من دل و جان ببرد
در اين شعر، واژه گيان در خور توجه است. هنوز در لهجه كردى كلمه جان به شكل گيان تلفظ مى شود.
عزالدين بن عادل بن يوسف تبريزى كه در سده هشتم و نهم هجرى مى زيسته، شعرهائى به لهجه پهلوى آذرى ساخته كه نمونه اى از آن چنين است
سحرگان كه ديلم تاوه گيرى
چه آهم هفت چرخ آلاوه گيرى
سحرگاهان كه دلم... مى گيرد
از آهم هفت چرخ الو و آتش مى گيرد

به خوبى ديده مى شود كه در اين اشعار كمترين اثرى از واژه هاى تركى نيست. گاه در آنها به واژه هاى دلپذيرى چون آلاوه برمى خوريم كه هنوز هم در گويش هاى عاميانه پارسى به صورت الو يعنى شعله باقى است
شيخ صفى الدين اردبيلى سر دودمان صفويان نيز شعرهائى به لهجه پهلوى آذرى دارد كه نمونه اى از آن را در اين جا مى آوريم
خسه بانان كه غم جويان نشينند
به دامان جهان پويان نشينند
خسه بانان كه اج خلوتگه راز
زبان بسته سخن گويان نشينند
يعنى:
خوشا به آنان كه غم جويان نشينند
به دامان جهان پويان نشينند
خوشا به آنان كه از خلوتگه راز
زبان بسته سخن گويان نشينند
اين دو بيت گذشته از زيبائى فراوان، با زبان پارسى امروزى ما نزديكى بسيار دارد و چنان چه ديده مى شود، هنوز در اين دوره نيز در شعرهاى پهلوى آذرى اثرى از واژه هاى تركى نيست
بى گمان لهجه پهلوى آذرى تا آغاز روزگار صفويان در شهرهاى آذربايگان زنده بود و از اواسط اين دوره است كه زبان آذرى رفته رفته از شهرها برافتاد. ولى با اين همه تا مدتى دراز در روستاها به جا بود و نمونه هائى از لهجه پهلوى آذرى هنوز در اشعار و گفته هاى مردم خلخال و ديگر نواحى آذربايجان باقى است.

1- ابن نديم . الفهرست. سده دوم هجري. ص 91.چاپ قاهره . هزارو سي صد چهل و هشت ه.ق
2- ابن حوقل. صوره الارض .اوايل سده چهارم هجري. ص348. چاپ ليدن. ترجمه فارسي ص .69
3- مسعودي .التنبيه الاشراف.ق چهارم هجري.صص67.68 .چاپ بغداد. همچنين بنگريد ترجمه فارسي از ابوالقاسم پاينده.

+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 1:16 |
 

هفت کشور زیر پرچم ایران

 

               

ستارخان سردار ملي (1284-1332ق) فرزند حاج حسن قراجه داغي در منطقه قراجه داغ (ارسباران) در 32 كيلومتري مهاباد به دنيا آمد. سوابق زندگي او در دوران كودكي و نوجواني تا درگيريهاي جنبش مشروطه‌ چندان معلوم نيست. از اطلاعات جسته و گريخته‌اي كه از وي به دست آمده، درمي‌يابيم كه او با پدر خود در روستاهاي اطراف ارسباران به شغل پارچه‌فروشي مشغول بوده است.

     ستارخان پس از قتل برادرش اسماعيل به دست نيروهاي دولتي به همراه خانواده خود به تبريز مهاجرت كرد و در محله اميرخيز اقامت گزيد و از داش‌ها و لوطيهاي آن محله شد.

 

     وي مدتي جزء سواران حاكم خراسان بود، از آنجا به عتبات عاليات سفر كرد، پس از چندي به تبريز بازگشت و به مباشري املاك محمدتقي صراف در سلمان مشغول گرديد. سپس به توصيه رضاقلي خان سرتيپ وارد خدمت قراسوران (ژاندارمري) شد و حفاظت راه مرند و خوي به او محول گرديد. چندي بعد مورد توجه مظفرالدين ميرزا (وليعهد) قرار گرفت، ضمن دريافت لقب خاني، از تفنگداران وليعهد در تبريز محسوب گرديد. ستارخان بنابر عادت لوطي‌گري در يكي از درگيريهاي خود با مأمورين محمدعلي ميرزا (وليعهد) در تبريز، مورد تعقيب قرار گرفت، از شهر گريخت و مدتي به راهزني پرداخت. سپس با وساطت بزرگان و معتمدين محل به شهر بازگشت و دلالي اسب را پيشه خود كرد.

                                                      تنديس ستار خان

     در سال 1325ق انجمن ايالتي آذربايجان به واسطه رشادتهاي ستارخان و باقرخان به آنان لقب سردار ملي و سالار ملي اعطاء نمود.

  با شروع انقلاب مشروطه در تهران و گسترش آن در سراسر كشور، مجاهدين و آزاديخواهان آذربايجاني و قفقازي به فرماندهي ستارخان و باقرخان به حمايت از مشروطيت قيام نمودند  و در مقابل قواي 35 تا 40 هزار نفري اعزامي از مركز و خوانين محلي به فرماندهي عبدالمجيد ميرزا عين‌الدوله كه براي سركوبي قيام تبريز اعزام شده بودند به شدت مقاومت كردند و از تسلط آنها به شهر ممانعت نمودند. تبريز به مدت 11 ماه توسط قشون دولتي محاصره شد و از ورود آذوقه به شهر جلوگيري به عمل آمد. زندگي بر مردم بسيار سخت و طاقت‌ فرسا گرديد. . نهايتاً با وساطت قسنولهاي روس و انگليس و موافقت دولتهاي طرفين عده‌اي از قواي روسيه به تبريز وارد شدند و راه جلفا را براي ورود آذوقه باز كردند. در نتيجه محاصره شهر به پايان رسيد و سربازان دولتي و خوانين محلي مخالف مشروطيت از اطراف تبريز دور شدند. بدين ترتيب نقشي كه ستارخان و باقرخان در دفاع از مشروطه و تبريز داشتند به پايان رسيد.

     با حضور سربازان روسي در تبريز موقعيت براي ستارخان و باقرخان سخت و خطرناك گرديد. آنها به اتفاق جمعي ديگر از سران آزاديخواه به قنسولگري عثماني پناهنده شدند. سپس تحت فشار روسها و بنابر دعوت آيت‌الله محمدكاظم خراساني به همراه جمعي از مجاهدين مجاهدين در روز هشتم ربيع‌الاول 1328ق به تهران مهاجرت كردند. در تهران استقبال شاياني از آنان به عمل آمد و از طرف مجلس شوراي ملي مورد تجليل قرار گرفتند وو دو لوح نقره‌اي طلاكوب به ستارخان و باقرخان اهدا گرديد و براي هر كدام ماهيانه مبلغ هزار تومان مقرري از طرف مجلس تعيين شد و در پارك اتابك (محل فعلي سفارت شوروي) اسكان يافتند.

در جريان ترور آيت‌الله سيدعبدالله بهبهاني دولت مشروطه تصميم به خلع سلاح گروههاي مسلح گرفت، ستارخان با اين امر مخالفت نمود و با قواي دولتي به جنگ پرداخت در اين جنگ پاي او تير خورد و تسليم شد و 30 تن از نيروهاي وي كشته و 300 تن اسير شدند.

وي چهار سال پس از اين واقعه در تاريخ 28 ذي الحجه 1332 درگذشت و در باغ طوطي در جوار حضرت عبدالعظيم به خاك سپرده شد.

سر چشمه ها:

1. رئيس‌نيا، رحيم؛ ناهيد، عبدالحسين. دو مبارز جنبش مشروطه. تهران، آگاه، بي تا.

2. بامداد، مهدي. شرح حال رجال ايران. تهران، زوار، 1347، ج 2.

3. معين، محمد. فرهنگ فارسي. تهران، اميركبير، 1364، ج 5.

4. اطلاعات عمومي جاويدان (تاريخ معاصر). مترجم فريدون سبحاني. تهران، دنياي دانش، 1376

 

 

+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 22:12 |