خاطرات آيت ا... ملكوتي از غائله پيشهوري
عبدالرحيم اباذري
آيت ا... مسلم ملكوتي امام جمعه سابق تبريز از روحانيون شناخته شدة آذربايجان است.
هرچند كه ممكن است برخي از هموطنان با شنيدن اسم وي لبخند بزنند چرا كه لطيفه هاي زيادي به نام وي نقل شده است . با اين حال همه بخصوص اهل دانش ميدانند كه آقاي ملكوتي فردي باسواد و اهل علم و بخصوص در فقه و تاريخ مطالعات گسترده اي دارد .و تاريخ ايران و كشورهاي اسلامي را به خوبي ميداند . اخيرا در يكي از نشريات تبريز خاطره اي از وي را منتشر كرده بودند .در نمايشگاه بزرگ كتاب كه اخيرا در تبريز برپا شد توانستم كتاب خاطرات وي را نيز پيدا كنم و بخوانم كه انصافا براي دوستداران تاريخ معاصر مفيد است.
حضور آقاي ملكوتي در وقايع دوران اخير بازگو كننده بسياري از حقايق؛ و خاطرات شنيدني ايشان در برگيرندة اطلاعات و دانستههاي بسيار مهمي از دوران حكومت پهلويها و تلاش ملت ايران براي پيروزي انقلاب و تثبيت آن است. از رهگذر اين اهميت است كه خاطرات و يادداشتهاي ايشان و گفت و شنود درباره حوادث مهم آذربايجان از منظر ايشان جايگاه مهمي دارد.
خاطرات آيت ا... مسلم ملكوتي در 350 صفحه توسط عبدالرحيم اباذري جمعآوري و تدوين و از سوي مركز اسناد انقلاب اسلامي انتشار يافته است. توصيفات آيت ا... ملكوتي از تحولات سياسي آذربايجان در دوران حكومت پهلويها و به ويژه شرح رويدادهاي «غائله پيشهوري» از جمله موضوعات مهمي است كه نماينده سابق مقام ولايت در آذربايجان شرقي بدانها پرداخته است. پيش از اين، خاطرات روحاني مجاهد حجت الاسلام حسني، امام جمعة اروميه نيز به قلم عبدالرحيم اباذري تدوين و توسط مركز اسناد منتشر شده بود. اينك برگي از خاطرات آيت ا... ملكوتي از ترسيم ددمنشيها و كشتارهاي مردمي خونين سران فرقه دمكرات را ميخوانيم:
سال ۱۳۲۰همزمان با فرار رضا خان ميرپنج از كشور، قواي اشغالگر متفقين وارد كشور ايران شدند. نيروهاي آمريكا و انگليس از جنوب و نظاميان روسي از شمال، اين سرزمين اسلامي را به اشغال خود درآوردند. اين رخداد تلخ مصادف با تحصيل من در سراب بود كه بعد از اندكي در همين گيرودار به حوزهي علميهي تبريز آمدم. آن زمان در حدود 16ـ17 سال داشتم و از نزديك شاهد اين اشغالگريهاي تأسفبار بودم. يادم هست در سراب، وقت نماز صبح بود، ناگهان طيارهاي در آسمان ظاهر شد و در فضاي منطقه مانور داد. اين امر در آن وقت غير متعارف بود؛ زيرا مردم تا آن وقت در بالاي شهر خود طياره نديده بودند. همه هراسناك شدند. همان روز وقتي از منزل بيرون آمدم تا به درس استاد حاضر شوم، ديدم مأموران دولتي خيابانها و محلهها را قرق كردهاند و نميگذارند مردم از خانهها بيرون بيايند و درمحلهها رفت و آمد بكنند. كمي كنجكاو شدم. بعد مشاهده كردم شهر پر از افراد ارتش ايران است. چون بيشتر پرس و جو نمودم معلوم شد، اينها ارتشيان مستقر در مرزهاي ايران و روسيه در پادگان اردبيل هستند. وقتي التيماتوم ارتش سرخ روسيه و فرار رضا خان را شنيدند مرزها را رها كردند و به سوي شهرهاي مركزي پا به فرار گذاشتند. مردم سراب تعجب ميكردند و ميگفتند ارتشيان ايران چگونه اين همه راه را طي كردند و در عرض يك شبانه روز از شهرهاي مشكين، اردبيل، دشت مغان و اصلاندوز گذشتند و اول صبح هنوز آفتاب نزده خودشان را به سراب رساندند؟ چون از سراب تا اردبيل حدود دوازده فرسخ راه بود.
نيروهاي ارتش روسيه از سه محور آستارا، جلفا و خراسان وارد ايران شده بودند، بدون اينكه كوچكترين مقاومتي از سوي نيروهاي دولتي ايران اعم از ارتش و ژاندارمري و غير آن مشاهده بكنند. رضاخان با آن همه ادعاهايي كه داشت و هميشه از قدرت نيروهاي نظامي خود دم ميزد معلوم شد كه همهاش حرف و شعار است. خودش هم كه تاريخ مصرفش تمام شده بود و با اشارهي انگليسيها از ايران خارج گشته بود. مملكت ، بيصاحب و بلاتكليف مانده بود و كسي نبود به دفاع از مردم و كشور برخيزد.
تنها مقاومتي كه در آن ايام انجام گرفت، مقاومت خودجوش مردم و عشاير منطقهي پارسآباد و مغان بود. آنها با مقدار اسلحهاي كه خودشان داشتند و تعداد ديگري هم از ارتشيان فراري كه در طول مسير در كوهها و باغها و جاهاي ديگر جا مانده بود در حوالي مابين سراب و اردبيل به جنگ با سربازان ارتش سرخ برخاسته بودند، به مدت سه روز در گردنهها و بالاي كوههاي مرتفع سنگر گرفته و از سرزمين ايران دفاع كرده و در مقابل اشغالگري روسها از خود مقاومت نشان داده بودند. به طوري كه ميگفتند اين مقاومت، سه روز اين اشغالگري را به تأخير انداخت و نيروهاي روسيه بعد از سه روز توانستند به سراب وارد شوند. در اين ميان افرادي هم كه به عنوان مهاجر چند سال قبل از آذربايجان شوروي به ايران آمده بودند ـ كه در سراب هم حاضر بودندـ به استقبال ارتش سرخ شوروي رفتند. نيروهاي روسي كه از دو منطقهي آستارا و جلفا وارد آذربايجان شده بودند با پيشروي به سوي مركز و با پشت سرگذاشتن شهرهاي لب مرزي و اشغال شهرهاي مهم اروميه و تبريز، در نهايت در گردنهي شبلي نزديك تبريز، اين دو گروه اشغالگر با هم تلاقي كرده بودند و بدين ترتيب همهي آذربايجان را تصرف نموده و از سوي ميانه به سمت زنجان حركت خود را ادامه داده تا به قزوين رسيده و در شرف آباد قزوين مستقر شده بودند.
در آن وقت ميگفتند فرماندهي نيروهاي ارتش سرخ روسيه را ژنرالي به نام مير جعفر باقراف برعهده دارد. من بعدها در بعضي كتابها خواندم كه اين فرد تعداد 25 هزار نفر از مردم آذربايجان شوروي را فقط به دستور خودش به قتل رسانده است. مردم آن روزها امنيت نداشتند و در حيرت و سرگرداني به سر ميبردند. نميدانستند كه تا چند لحظهي ديگر چه بلايي به سرشان خواهد آمد. وقتي روسها وارد شهرها و روستاها ميشدند، اولين كاري كه انجام ميدادند انبار آرد و گندمهاي مردم و انبارهاي دولتي را شناسايي و تصرف ميكردند. در آن سال، منطقهي آذربايجان محصول گندم خوبي داشت. روسها همه را به دست خود گرفتند. هم چنين تمام نانواييهاي شهر را به استخدام خود درآوردند.
هيچ كس بدون اجازهي آنها حق و جرأت نداشت براي مردم نان پخت كند. بعد كه من در همين گير و دارها از سراب به تبريز آمدم و در مدرسهي طالبيه ساكن شدم آنها مقداري آرد به نانواييها ميدادند و بقيه را براي خودشان ميبردند. جلوي نانواييها غوغا ميشد. همان طوري كه پيش از اين گفتم گاهي من و هم حجرهام، مرحوم ميرزا جواد نوري، به نوبت بعد از اذان صبح ميرفتيم و در صف نان ميايستاديم. آخر هم به ما نان نميرسيد و دست خالي برميگشتيم و با شكم خالي ميرفتيم و در درس استاد حاضرميشديم.
روسها از چند سال قبل براي تصرف آذربايجان برنامهريزي كرده و افراد ويژهاي را در راستاي تحقق اين هدف شوم تربيت نموده بودند كه به اينها «مهاجرين» ميگفتند. بعضي از اين افراد از خود شهرها و روستاهاي ايران انتخاب شده بودند و اينها را چند مدتي در باكو و مسكو آموزش داده بودند، بعضي ديگر هم از آن طرف رود ارس آمده بودند. اينها با فعاليتهاي تشكيلاتي گسترده بسيج شده بودند و مسلك كمونيستي را در ميان مردم ايران تبليغ ميكردند و رواج ميدادند. ميتينگ برگزار مينمودند. برنامهي سخنراني و جلسات گفتوگو تشكيل ميدادند. در آن وقت به رئيس اينها « صدر» ميگفتند و سركردههايشان نيز همين مير جعفر پيشهوري و غلام يحيي دانشيان بودند. پس از سه سال وقتي نيروهاي روسيه همزمان با نظاميان آمريكايي و انگليسي، خاك ايران و آذربايجان را ترك كردند، اشغالگران روسي چون براي ماندن آمده بودند، اين دو نفر سرسپرده را درجاي خود گذاشتند و در آذربايجان، دولت فرقه دموكرات تشكيل دادند و اعلان خودمختاري كردند؛ البته حكومت اينها يك سال بيشتر دوام نياورد. قبل از اينكه روسها از ايران خارج شوند، من از تبريز به قم رفته بودم و در زمان حكومت پيشهوري در آذربايجان نبودم، ولي مسائل و اوضاع را مثل ساير طلاب آذربايجاني دنبال ميكردم. در اين مقطع، وضع مردم و منطقه به مراتب بدتر و ناامنتر شده بود. مردم اصلاً امنيت جاني و مالي نداشتند. دموكراتها هر فردي را كه دلشان ميخواست به اندك بهانهاي ميگرفتند و ميكشتند! چنان كه نام پدرم به عنوان فئودال در ليست سياه آنان قرارگرفته بود. به خاطر اينكه از وضعيت مالي خوبي برخوردار بود، قرار بود درفرصت مناسب اعدام شود كه به لطف خداوند فرصت پيدا نكردند و اين كار عملي نشد. در اطراف سراب روستايي به نام «آلان براقوش» است؛ در آنجا اسكندريها بودند و اينها ارباب و خرده مالك بودند و چند پارچه روستا داشتند. چند برادر بودند يكي از آنها به نام اميرنصرت اسكندري در دورهي رضا خان استاندار اصفهان شده بود. آدمهاي سرشناسي بودند. ايادي پيشهوري به اين روستا حمله بردند و آنها را كشتند؛ يكي از آنها به نام اميرحسين خان فرار كرد، خودش را به تبريز رسانده بود. ولي برادرش به اسم ابراهيم خان را گرفتند و كشتند. اينها كه آدمهاي سرشناس منطقه را اين جور به راحتي قلع و قمع ميكردند، معلوم است كه به سر مردم عادي چه بلايي ميآوردند و چقدر ظلم و ستم و تعدي و تجاوز مينمودند و چقدر آدمهاي بيگناه به دست اينها كشته ميشدند.
در زمان حاكميت دموكراتها به سركردگي پيشهوري هيچ كس نميتوانست از جايش تكان بخورد؛ هر كسي ميخواست از شهر به روستا يا از شهري به شهر ديگر مسافرت كند بايستي از ايادي دموكراتها جواز ميگرفت والا مسافرت امكانپذير نبود و در بين راه دستگير ميشد و انواع و اقسام پيامدهاي ناگوار به همراه داشت و شايد براي هميشه به سرنوشت نامعلومي گرفتار ميشد و جزو مفقودين در ميآمد.
در طول چهار سالي كه آذربايجان در اشغال روسها قرار داشت، چه ايامي كه خود روسها بودند و چه يك سال آخري كه سرسپردههايشان (پيشهوري و غلام يحيي و...) به عنوان فرقه دموكرات وحزب تودهي آذربايجان حاكميت پيدا كردند ، تهاجم فرهنگي گستردهاي را بر ضد دين، مذهب و فرهنگ و آداب و رسوم مردم به راه انداختند و به نشر افكار كمونيستي اقدام كردند. در مقابل، روحانيت منطقه و مردم متدين نيز از پاي ننشسته بودند. به ويژه روحانيون [ چه در داخل و چه خارج از آذربايجان ] هرگز سكوت نكردند. بر منبرها و در محافل و مجالس عمومي و خصوصي به دفاع از حريم اسلام و تشيع پرداختند. در روستاي ما مرحوم آميرزا عبدالله حقي بر ضد اينها فعاليت داشت؛ به منبر ميرفت و لحظهاي سكوت نميكرد. در تبريز مرحوم آيت الله شهيدي و آقاي شريعتمداري و آقايان خسروشاهيها و مرحوم دوزدوزاني بودند كه در مقابل كمونيستها واقعاً ايستادگي نمودند و به مردم ايمان و اميد ميدادند.
البته اينها يك سري كارها و فعاليتهاي ناشيانهاي كردند و در واقع با دست خود گورشان را كندند. در يك اقدام احمقانه آمدند به طور مستقيم با دين و مذهب مردم در افتادند و به اصطلاح خواستند خدا ستيزي كنند. روايتي از امام صادق (ع) است كه ميفرمايد: « الحمدالله الذي جعل اعدائنا من الحمقاء.» شكر و سپاس خداي را كه دشمنان ما را از احمقان قرار داد. اينها با همهي قدرت و امكانات و اطلاعات سري، نتوانسته بودند مردم آذربايجان را درست بشناسند و اگر هم ميشناختند خودشان را به نفهمي زده بودند. مردم آذربايجان در تعصب و غيرت ديني و عشق به ولايت و امامت اهل بيت (ع) سرآمد بودند و هستند. از اين رو، در طول اين چهار سال با اينكه تمام امكانات را در اختيار داشتند و حاكم علي الاطلاق هم بودند، ولي نتوانستند يك قدم با موفقيت بردارند، بنابراين وقتي در تاريخ ۹ ذيحجهي ۱۳۶۵ برابر ۱۳ آبان ۱۳۲۵ خورشيدي خبر رحلت آيت الله العظمي سيد ابوالحسن اصفهاني به گوش مردم آذربايجان رسيد بياختيار سرتاسر اين سرزمين اعم از شهر، روستا، قصبه و هر جايي كه كلبهاي به چشم ميخورد به طور خودجوش سياهپوش گرديد. مردم سراسيمه به خيابانها ريختند، بدون اينكه از هم ديگر خبر داشته باشند، برنامهريزي كرده باشند؛ پرچم عزا از سر در خانهها و مغازهها آويزان شد. اينجا بود كه ديگر كنترل از دست دموكراتها خارج گرديد. معروف است در آذربايجان به همين خاطر چهل روز مجلس عزا براي آن مرجع بزرگ برگزار شد. به علاوه اين ايام مصادف با ماه محرم نيز بود كه به طور طبيعي دامنهي قيامها، اعتراضات و درگيريهاي پراكندهي مردمي با كمونيستها را نيز شدت بخشيد. ناگهان سردمداران حزب توده و فرقه دموكرات ديدند بعد از چهار سال تكاپو و جان كندن كوچكترين جايگاه در ميان مردم ندارند. پس از مشورت با سران خود در باكو و مسكو پا به فرار گذاشتند و رفتند.
اينكه ميگويند و مشهور شده است محمدرضا شاه آنها را از خاك ايران بيرون كرد و يا ارتش ايران آنها را به شكست و فرار واداشت دروغ محض است. اين مردم مسلمان بودند كه تن به حاكميت كمونيستها ندادند و در حقيقت بدين ترتيب آنها را شكست دادند و از سرزمين خود بيرون راندند. اصلاً نيروهاي ارتش ايران پس از گذشت سه روز كه كمونيستها منطقه را تخليه كردند و فرار نموده بودند، تازه وارد شهرهاي آذربايجان شدند و مراكز دولتي و پادگانها را كه در اختيار مردم بود، از آنها تحويل گرفتند و در آن استقرار يافتند. در اين ايام كه حكومت دموكراتها سقوط كرده بود و حكومت مركزي هم هنوز مستقر نشده بود، فقط قشر روحانيت بود كه در ميان مردم حرف اول و آخر را ميزد و مردم نيز با تمام وجود از آنها تبعيت ميكردند؛ زيرا عملكرد آنان طوري بود كه مردم از اعماق جان به آنها اعتماد پيدا كرده بودند.
به نظر من روحانيت آذربايجان در اين شرايط حساس، نقش تاريخي خود را به خوبي ايفا كرد؛ كه در اينجا من فقط به يك مورد اشاره ميكنم. در آن ايامي كه سران و دستاندكاران اصلي حزب توده و دموكرات فرار كرده و از ايران خارج شده بودند، در اين ميان تعدادي فريب خورده و آدمهاي ضعيف النفس و فرصت طلب كه با آنها همكاري كرده بودند توسط مردم شناسايي و دستگير شده بودند؛ اگر موضعگيري صحيح وصريح روحانيت نبود همهي اين افراد به دست مردم خشمگين و افراد تندرو و احساساتي به دار مجازات آويخته ميشدند و دوباره كشت و كشتار و حمام خون به راه ميافتاد؛ ولي روحانيت مناطق با درايت و مديريت قوي و معقولانه مانع از اين فجايع شد. روحانيون، مردم را به صبر و تحمل و عفو و اغماض فراخواندند و آنها را كه واقعاً سادگي كرده و فريب خورده بودند مورد عفو و بخشش اسلام قرار دادند. اگر چه در گوشه و كنار، مواردي هم از اين قبيل امور و به دور از چشم روحانيون انجام گرفته بود، اما تا جايي كه قدرت و نفوذ داشتند در مقابل اين گونه امور خودسرانه و هرج و مرج ايستادند. اين موضعگيري اگر چه بعضي افراد تندرو را موقتاً ناراحت كرده بود، ولي در دراز مدت تأثير خوبي در اذهان مردم گذاشت و آنها عملاً ديدند كه روحانيت با كسي غرض شخصي ندارد، بلكه در پي اجراي احكام اسلامي است و در هيچ شرايطي از آن كوتاه نميآيد.
شبيه اين ماجرا در آغاز پيروزي انقلاب اسلامي نيز تكرار شد؛ عدهاي از جوانان تندرو كه اغلب از اعضاي سازمان مجاهدين خلق و مجاهدين انقلاب اسلامي بودند و اسلحه به دستشان افتاده بود، ميرفتند به بهانهي اينكه فلاني در ساواك بوده يا عضو حزب رستاخيز است، ميگرفتند و اذيت ميكردند و احياناً محاكمه و اعدام مينمودند يا بعضي از بازاريان محترم را به جرم سرمايهداري و فئودال به محاكمه ميكشيدند و مصادرهي اموال ميكردند. در اين مقطع نيز تنها قشري كه در مقابل اين خودسريها ايستاد، روحانيت متعهد بود.
+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت
18:12 |