تبليغاتX
آذرآبادگان
 

احياي جشن باستاني سپندارمذگان در تبريز

امروز 29 بهمن ماه روز مصادف با روز سپندارمذ روز ( روز بزرگداشت زن در گاهشماري اوستايي)
گروهي از دوستداران فرهنگ و پيشينه ي كهن ايران زمين در تبريز با گردهمايي در پارك مقبره الشعراي تبريز در يك اقدام نمادين سپندارمذ روز ، روز ِ عشق ايراني را گرامي داشتند .

و با امضاي طوماري خواهان رسمي شدن روز عشاق ايراني در گاهشماري (تقويم) و نهادي شدن آن در فرهنگ روزمره مردم ايران به جاي "پديده ي وارداتي والنتاين" شدند.
اين حركت خودجوش مردمي نخستين حركت در نوع خود در كشور محسوب مي شود وانتظار مي رود در سالهاي آتي تعداد بيشتري از مردم و جوانان فرهنگ دوست ايراني دراين مراسم شركت كنند. همچنين قرار است سال آينده در شهرهاي ديگر نيز به طبع تبريز چنين مراسماتي برگزار گردد.
در پايان، حاضران در مراسم با جمع آوري امضاء تعلق خاطر و پايبندي خود را به فرهنگ وتمدن ديرينه ميهن نشان دادند و متن توماري به شرح ذيل را دستينه نمودند.

به نام خداوند جان وخرد
29 بهمن روز بزرگداشت زن در فرهنگ هزاران ساله ي آريايي بر همه بانوان و دختران ايران زمين خجسته باد.سپندارمذگان روز عشق ايراني گرامي باد. پاينده ايران

اين جمع سد نفر پس از گردآوري امضا و گرفتن فرتورهاي ( عكس) يادگاري حاضران بر سر مزار شاعر پرآوازه ايراني محمدحسين شهريار و حكيم نظامي گنجه يي گردآمده و با نهادن شاخه هايي گل بر مزار و تنديس اين بزرگان فرهنگ ايرانزمين و سرايندگان بهترين منظومه هاي عاشقانه ياد و خاطره ي تمامي دوستداران و عشاق ايراني را گرامي داشتند.
در حاشيه مراسم نوشته هايي پيرامون فلسفه جشن سپندارمزگان و جايگزيني آن به جاي والنتاين بيگانه در اختيار شهروندان حاضران در پارك گذاشته شد.

پیوند :

گزارش تصويري از برگزاري جشن سپندارمزگان در تبريز -

 

 

+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 22:18 |
 

 


سپندار مذگان ، روز عشاق ایرانی

كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق وجود داشته است. جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي است! اين روز “سپندارمذگان” يا “اسفندارمذگان” نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان “روز عشق” به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. روز پنجم “سپندار مذ” بوده است. سپندارمذ لقب ملي زمين يعني گستراننده، مقدس، فروتن است. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند…. آيا زمان آن نرسيده است كه همچون سال هاي اخير و گسترش جشن هاي سده و مهرگان در ايران نسبت به پيش تر، سپندار مذگان را هم گرامي بداريم ؟

 

 

 

حتما شما هم هياهو و هيجان را در خيابان ها دیده اید. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله ميشود.شمع شکلات ادکلن و.. همه وهمه در جعبه های رنگی قشنگ همراه با کارت هایی که بر روی آنها جملاتی هم نوشته شده و حاکی از عشق و علاقه طرفین می باشد بازار داغی دارند . همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد.

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود آشنا نیستيم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است.

چند سالی بیش نیست که روز ۱۴ فوریه در تقویم جوانان ایرانی ؛ روز ویژه ای شده است. خصوصیتی که روزهای ملی و سنتی ما در همان تقویم ها از آن بی بهره اند. سده ، مهرگان ، تیرگان و ... شاید برای خیلی ها نام های غریبه ای باشنداما از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم که عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند. كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نماد و سمبلي براي عشق مي شود!"

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق وجود داشته است!

جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي است! اين روز "سپندارمذگان" يا "اسفندارمذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندارمذ لقب ملي زمين يعني گستراننده، مقدس، فروتن است. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است .در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند که با نام آن روز و ماه تناسب داشت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ يا اسفندارمذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندارمذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

سپندارمذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.

 

جوانان عاشق تبریز این بار قصد انجام این کار را گرفته و از شما دعوت کرده اند روز ۲۹ بهمن ماه ساعت ۱۲ ظهر بر مزار شاعر عشق ، شهریار شعر ،واقع در مقبرة الشعرای  گرد هم آمده و با دستانی پر مهر زمستان سوزناک تبریز را گرمایی دوباره بخشید . منتظرتان هستیم !

 29 بهمن ... روز عشق .... مقبره الشعرا

 

+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 19:51 |
 

با كشف سرنيزه‌اي در حفاري‌هاي سد شهر چايي ثابت شد:


اقوام آريايي در اروميه سكونت داشته‌اند

در خاكبرداري از محل احداث سد شهر چايي در شهرستان اروميه، يك سرنيزه متعلق به هزاره اول پيش از ميلاد مسيح (ع) كشف شده است.

محمد قرباني ـ رييس موزه شهرستان اروميه ـ در گفت و گو با خبرنگار ميراث فرهنگي ايسنا (خبرگزاري دانشجويان ايران) با اعلام اين مطلب افزود: سرنيزه‌ي مكشوفه‌ از حفاريهاي سد شهر چايي اروميه، از جنس برنز به طول 40 سانتيمتر، پاتيل گرفته و داراي يك شيار برجسته در وسط آن است و همچنين كناره‌هاي اين اثر ناقص مي‌باشد.

وي گفت: با توجه به اين كه حاشيه درياچه اروميه و همچنين رودخانه‌هاي مهم آن ازجمله رودخانه شهر چايي، نازلو و باراندوز جاي اين شهر در اواخر هزاره دوم قبل از ميلاد مسيح و همزمان با مهاجرت اقوام آريايي به ايران مخصوصا از ضلع شمال غربي كشور مركز سايت‌هاي زيادي درخصوص اين دوره بوده است ، اين محل زيستگاه خوبي براي تمدنهاي اين دوره به‌حساب مي‌آيد.

او ادامه داد: به لحاظ دسترسي اقوام به آب و مواد غذايي در اطراف درياچه‌ي اروميه و رودخانه‌هاي آن، شكل گيري آثار در اواخر هزاره دوم قبل از ميلاد مسيح (ع) بيش از دوره‌هاي ديگر به چشم مي‌خورد.

قرباني اظهار داشت: سرنيزه مكشوفه از حفاريهاي سد شهر چايي اروميه مربوط به اوايل هزاره‌ي دوم قبل از ميلاد مسيح و اواخر هزاره‌ي اول ميلاد مي‌باشد كه نشان دهنده‌ي سكونت اقوام آريايي در شهرستان اروميه مي‌باشد.

وي افزود: سر نيزه‌ي مكشوفه از حفاريهاي سد شهر چايي اروميه قابل مقايسه با اشيا و ابزارآلات جنگي مكشوفه از تپه حسنلوي شهرستان نقده، تپه‌ي مارليك در شمال كشور و ... مي‌باشد.

رييس موزه اروميه در پايان گفت: بعد از مطالعات علمي و بررسيهاي فني معلوم خواهد شد كه سرنيزه‌ي مكشوفه از حفاريهاي سد شهر چايي مربوط به كدام قوم و دوره مي‌باشد.

 

+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 15:18 |
 

اعترافات پورپیرار !!

ناصر پورپیرار در گفتگویی که سه سال پیش با ایسنا داشته به بیسوادی خود اعتراف کرده و در جواب خبرنگار ایسنا که از وی درباره مدرک تحصیلی و سوابق علمی اش سوال کرده ، خود را بی سواد معرفی کرده است.گرچه شاید در نظر پورپیرار این پاسخ رندانه و زیرکانه بوده و به اصطلاح خبرنگار را به سخره گرفته اما حقیقتی آشکار در ورای این پاسخ رندانه به چشم میخورد و این همان جهل و نادانی پورپیرار است.جوابهایی که پورپیرار به خبرنگار ایسنا میدهد ، کاملا ناشیانه ، غیرعلمی است تا حدی که حتی خواننده ی غیرحرفه ای تاریخ آن را درمی یابد.اینک مصاحبه:

 

ايسنا: دكتر جنيدي، مدرس شاهنامه معتقد است در طول تاريخ ابياتي به شاهنامه افزوده شده است، از سوي ديگر اسناد تاريخي مذهب اسكندر را معلوم كرده‌اند؛ حال به نظر شما آيا نكته‌اي كه شما به آن اشاره كرديد مي‌تواند جز ابيات افزوده و حتي افسانه باشد يا خير؟

-- مردم منطقه كه افسانه نيستند، بايد ديد اسكندر چه امر زشتي را از مردم منطقه دور كرده كه آن‌ها اين گونه او را مي‌ستايند، من اثبات كرده‌ام كورش از اقوام خزر است و دليلش را هم آورده‌ام، قرآن كريم مي‌گويد، وقتي ذوالقرنين وارد منطقه شد، مردم به او گفتند، در مقابل راه بازگشت اقوام وحشي كه همه چيز ما را بر باد داده‌اند سدي بساز، اسكندر نيز قبول كرد و اين سد را ساخت كه اين سد امروزه در بند قفقاز قرار دارد.

ايسنا: آيا توجه داريد كه بسياري از دين پژوهان و مورخان مبناي آيات فوق را چيز ديگري قرار داده‌اند؟

-- من به هيچ مورخي كار ندارم.

ايسنا: دين پژوهان از اين قوم به نام “ياجوج و ماجوج“ نام برده‌اند، شما كه اين قوم وحشي را هخامنشيان معرفي كرده‌ايد، آيا به اين نكته واقف هستيد كه چگونه يك قوم وحشي درخشان‌ترين ابنيه‌ي معماري همچون تخت جمشيد را ايجاد كرده است؟

-- قومي كه امروزه در تاريخ به نام هخامنشي خوانده شده‌اند، قومي وحشي بودند كه در آن سوي كوه‌هاي قفقاز زندگي مي‌كردند و تورات نيز بر اين امر صحه مي‌گذارد؛ چون تورات هخامنشيان را پيش از ظهور آن‌ها معرفي كرده و مي‌گويد قرار است كورش نامي ظهور كرده و بابل را خراب كند. خوب ما كه در تاريخ 2 تا كورش و بابل نداريم.

ايسنا: اين پيشگويي زياد عجيب نيست؛ هر چند كه به گفته‌ي تاريخ، وعده‌ي تخريب بابل كاملا اشتباه از آب درآمده است، از سوي ديگر در كتب آسماني ديگر هم به ظهور پيامبران وعده داده شده و كاملا هم پيشگويي آن‌ها به وقوع پيوسته است، آيا اين نكته را قبول داريد؟

-- اگر پيامبري وعده داده مي‌شد، ولي در تاريخ ظهور مي‌كرد، مورخان مي‌توانستند اعتراض كنند، ولي وعده‌هاي تورات در مورد كورش به عينه اتفاق افتاده است.

ايسنا: به هر حال تورات هم يك كتاب آسماني است؛ مگر شما اين نكته را قبول نداريد؟

-- من مي‌گويم يهودياني كه براي ما تاريخ هخامنشي را نوشته و هخامنشيان را بنيانگذار حقوق بشر فرض كرده‌اند و برخي مورخان هم آن را تاييد كرده‌اند، اول تكليف خود را با تورات مشخص كنند؛ يعني در ابتدا بگويند اطلاعات تورات در مورد هخامنشيان غلط است و بعد وارد عرصه‌ي تاريخ نويسي شوند، در حالي كه اين مورخان اين‌ها را انجام نمي‌دهند، حتي يهوديان هم تا 100 سال پيش نمي‌دانستند كورش كيست؟ هيچ كس در تاريخ بشري هم نمي‌داند كورش كيست.

تنها اطلاعات دوران اخير است كه به ما مي‌گويد كورش همان است كه گل نبشته‌اش از بابل به دست آمده و احتمالا قبرش در پاسارگاد است، در 100 سال پيش وقايع نويسي در دربار ناصري به نام اعتماد‌السلطنه وجود دارد، او كتب زيادي در مورد تاريخ ايران نوشته و به چند زبان دنيا از قبيل عبري مسلط بوده است.

ايسنا: ايشان از كجا اين زبان‌ها را ياد گرفته است؟

-- او مدتي در روسيه به عنوان سفير كبير ايران زندگي كرده و مدتي هم در فرانسه بوده است.

ايسنا: آيا توجه داريد كه هنوز در آن دوره الفباي خطوط باستاني از جمله خط ميخي رمزگشايي نشده بود؟

-- من كه راجع به خطوط ميخي صحبت نكردم.

ايسنا: شما گفتيد خطوط عبري و ساير زبان‌هاي كهنه!

-- من گفتم او به زبان‌هاي كهنه مسلط بوده، به هر حال او كتابي راجع به اشكانيان نوشته كه مقدمه‌ي آن را خود من تصحيح كرده‌ام او اصلا نمي‌داند كورش كيست؟ و وقتي مي‌خواهد تاريخ اشكاني را بنويسد در ابتدا مي‌گويد اسكندر آمد و داراي صغير را كشت و سپس وارد تاريخ اشكاني مي‌شود، نه تنها او، بلكه در تاريخ هم هيچ كس كورش را نمي‌شناسد و در تاريخ جز تورات سندي نداريم كه بگويد كورش و داريوش بوده‌اند يا نه!

ايسنا: پس كتيبه‌ها و اسناد دوره‌ي هخامنشي چه؟

-- كتيبه‌ها 100 سال پيش ترجمه شده‌اند و تازه با مطالعه‌ي اين‌ها فهميديم كه تورات درست گفته است، ابن بلخي هم در 800 سال پيش نمي‌دانست كورش كيست. فردوسي هم نمي‌داند؛ طي 800 سال گذشته در اين سرزمين كسي اسم بچه‌اش را كورش نگذاشته است، ولي اسكندر هست و اگر تاريخ را درست جستجو كنيم، نفرتي كه از هخامنشيان در بين ملت‌ها جاري است، بيش از اندازه است؛ به يك عبارت ديگر، تاريخ منطقه، اسكندر را با تمام جزيياتش مي‌شناسد، ولي هخامنشيان را نمي‌شناسد.

ايسنا: اگر گفته‌ي شما ملاك قرار گيرد، پس اين امر را چگونه توجيه مي‌كنيد كه در كل منطقه خاورميانه و جهان تمام مورخين از كورش تمجيد كرده‌اند؛ در حالي كه شما معتقديد مردم منطقه از كورش و هخامنشيان متنفرند؟

-- من به اين كارها چيكار دارم؟ مگر من علم غيب دارم، اين كه فلان شخص اين را گفته كه به من مربوط نيست، خود همين مورخان به بهانه‌هاي پوچ از نقد نوشتن به 12 قرن سكوت خودداري مي‌كنند و من در يك مركز بزرگ شرق شناسي كه بيش از 200 تن از مستشرقان در آن جا جمع شده بودند حضور داشتم، همه به من گفتند كه تو اين‌ها را نوشته‌اي حال ما چه كنيم؟ من گفتم شما جواب بنويسيد، آن‌ها گفتند ما براي نوشتن هيچي نداريم.

ايسنا: به يك عبارت بهتر، شما هنوز معتقديد كه هخامنشيان دست نشانده‌ي قوم يهود است؟

-- صددرصد به اين امر اعتقاد دارم؛ چون حاصل حضور كورش در بابل‌ آزادي اسراي يهود و معدوم شدن تمدن‌هاي ايران و بين‌النهرين است؛ مثل تمدن‌هاي كاسپين كه دكتر نگهبان حفاري‌هايي را در مارليك انجام داد، ولي جلوي فعاليت او را هم گرفتند تا معلوم نشود، ايران پيش از هخامنشي داراي چه تمدن درخشاني بوده است. يا تمدن جيرفت كه آثار آن حكايت از يك تمدن ويژه‌ي ناشناخته است، ولي اين آثار بعد از غارت و بي‌توجهي توسط قاچاقچيان به كشورهاي عربي برده شد. چون اين‌ها هيچ علاقه‌اي به تمدن دوران پيش از هخامنشي ندارند و ادعاي آن‌ها اين است كه تمدن ما با كورش و داريوش آغاز شده است.

از سوي ديگر، خود اين مورخان هم پس از ترجمه‌ي كتيبه‌هاي هخامنشي، متوجه شدند كه كورش تاريخي همان كورش تورات است و حتي خود يهودي‌ها هم نمي‌دانستند منظور از اسامي مطرح شده در تورات چيست؟ به طور طبيعي، وقتي اين امر كشف شد، خود يهودي‌ها مامور شدند تا كاري انجام دهند كه اين قضايا برملا نشود؛ لذا تاريخ هخامنشيان را طوري نوشته كه ويژگي‌هاي تاريخي كورش با صفات ذكر شده‌ي او در تورات منطبق باشد، چون در تورات كورش پيامبر است و خدا به طور مستقيم با او صحبت كرده و از او نابودي بابل را درخواست كرده است و اين اتفاق هم در منطقه رخ داده است.

ايسنا: لطف مي‌كنيد مدارك تحصيلي و سوابق علمي خود را براي ما بيان كنيد!

-- من سواد ندارم!!!

ايسنا: ولي من جدي پرسيدم!

-- من هم جدي گفتم سوادي ندارم و اتفاقا هر چه بي‌سوادتر باشم، بيشتر اسباب سرشكستگي مورخاني كه قادر به پاسخ دادن به گفته‌هاي من نيستند، خواهم بود.

ايسنا: صحبت پاياني شما چيست؟

-- هيچ راهي وجود ندارد جز اين كه دست از روشنفكرگري و بي‌سوادي برداشته و گفت و گويي ملي را براي شناخت هويت ملي خود آغاز كنيم تا ايران پيش از هخامنشيان را شناخته و به اين نكته واقف شويم كه توانايي ملي ما از كدام بنيان سرچشمه مي‌گيرد، از بنيان هخامنشي يا بومي و معتقدم هر كس كه مي‌گويد تمدن ما از 2500 سال پيش آغاز شده، پيرو تاريخ يهود نگاشته است كه مي‌خواهد كورش را كه براي آن‌ها آزادي به ارمغان آورده، براي بشر آزادي بخش معرفي كند.

+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 12:55 |
 

پارسی گويان ايران شمالی                              

                                                                                                  عزيز دولت آبادی

 

 

ساير اردوبادي
از سخنوران سدة يازدهم هجري قمري است. نصر آبادي مي‏نويسد كه از حضرت ميرزا صايبا مسموع شد كه مشهدي است، او را در هند ديده بود و گويا در هند هم وفات يافته، ولي مرحوم تربيت از قول « خوشگو » مي‏نويسد كه ساير اردوبادي سواي ساير تفرشي و ساير مشهدي است و علاوه مي‏كند كه صاحب ترجمه هرگز از ولايت خود، اردوباد بيرون نيامده است.

از اشعار اوست:
كس در ره عشق محرم راز نگشت
« ساير » چوتو هيچكس نپيمود اين دشت
عاقل به كنار آب پل را مي‏جست
ديوانة پا برهنه از آب گذشت
( نصر آبادي، 281؛ صبا، 285؛ تربيت، 178 )
صادق اردوبادي
از سخنوران سدة دهم هجري قمري است. مرحوم تربيت قول صاحب خلاصة الاشعار را چنين نقل مي‏كند: « برادرزادة ‌ميرزا كافي اردوبادي است، به حلاوت گفتار و بدايع اطوار و وفور اخلاق حميده و كثرت صفات پسنديده بي‏شبيه و نظير بوده و در مجلس خاقان جنت مكان ( طهماسب اول ) به سخن سازي و نكته پردازي اشتغال مي‏نمود، در شهور سنة 970 متوجه ديار هند شد و الحال كه 988 هجري است دردكن بر مسند افاده متمكن است. در توحيد و مسائل آن چند رباعي در مقابل رباعيات جلال الدين دواني و عبدالرحمن جامي گفته و شرحي بر آنها نوشته ، الحق آن نسخه را دانشمندانه و عارفانه در قيد تحرير و تقرير آورده است. بالجمله ميل طبعش به رباعي بيشتر بوده است.».
بنا به نوشتة صادقي افشار وي در هجو نيز مهارت داشته. وقتي در مشهد مقدس سادات منسوب به آستانة قدس رضوي را هجو نموده از آنجا اخراجش كردند. در هفت اقليم و صبح گلشن مسطور است كه وي دردكن از جانب مرتضي نظامشاه به شغلي سرافراز گرديد و هنگام تسلط اكبر پادشاه بر آن ديار در قصبة غريب كش به شهادت رسيد. « ظهوري » در ماتم او گفت:
چشمم زرگ ابر فزون مي‏گريد
چشمي بگشا ببين كه چون مي‏گريد
بر خاك غريبي به چه خواري خفتي
بر بي كسي تو، سنگ خون مي‏گريد

از رباعيات و اشعار اوست:

صادق زدو ديده همچون يعقوب نزيست
از بسكه ز دست اشتياق تو گريست
روزي اگرش وصل تو روزي گردد
آيا به چه ديده در تو خواهد نگريست؟
***
صادق غم عشق گر به جان نپذيرد
ناكام به كام دل دشمن ميرد
حق نمك خنده‏ات ار نشناسد
يارب نمك حسن تو چشمش گيرد
***
شوخي كه به سادگي از او كردم صبر
اكنون خطش از غبار دارد سر جبر
از خطش اگر فزون بسوزم چه عجب
سوزنده تر است آفتاب از ته ابر
***
اي عقل برو به كوه و هامون جا كن
اي عشق بيا در دلِ پر خون جاكن
گر آروزي ديدن ليلي داري
در پردة ديده‏هاي مجنون جا كن
***
ذاتت كه به كنهش نتوان بردن پي
نتوان بطريق حد شناسائي وي
در قسمت اگر وسعت ممكن شده طي
در حوصلة‌ دليل كي گنجد و كي؟
***
صادق تو زبسكه ساده دل افتادي
با غير حديث در ميان بنهادي
چندان ز خصوصيت جانان گفتي
تا عاقبت از دولت وصل افتادي
***
بسي گرم اختلاطي ميكني، با ما، نمي‏دانم
تغافل مي‏كني يا ناز و استغنا نمي‏دانم
***
هلاك طور نگاهي شوم كه در همه عمر
نداد فرصت آنم كه يك سلام كنم

در فهرست نسخه‏هاي خطي (ج 3 ص 2090 ) كتابي تحت عنوان « ترسل » در دستور نامه نگاري معرفي شده است كه آغاز آن چنين است: « منشآت ميرزا صادق منشي اردوبادي سلمه الله تعالي. ديباچة‌ دفتر املا و عنوان نامة ‌انشا كه بوساطت قلم سمت تحرير پذيرد رقم اسمي از اسماي حسني است».
نسخة‌ آن در دانشكدة ادبيات تهران، نستعليق 27 شوال 985 هست. اين نسخه از لحاظ انطباق با زمان زندگي شاعر و ساير مشخصات متحمل است كه از تأليفات صاحب ترجمه باشد
( صادقي، 90؛ رازي، 3/263 ؛ سليم، 242؛ منزوي، 3/2090؛ تربيت، 211 )
صادق اردوبادي
ميرزا صادق فرزند ارشد ميرزا عبدالحسين منشي الممالك و از شاعران سدة يازدهم هجري قمري است. نصر آبادي بدون اشاره به زادگاه وي مي‏افزايد كه « صفات سلسلة ايشان محتاج به تقرير نيست. مجملا مشاراليه جوان قابلي بود به كمالات صوري و معنوي آراسته، در اوان شباب فوت شد .» شعرش اينست:

ادب نگذاشت تا گيريم انسي بر سر كويت
فسون طرفه‏يي بر آب خوانده چشم جادويت
سرشك از ديده‏ام شسته است نقش خواب راحت را
حديث وحشيئي گفتيم تا رم كرد آهويت
عبير آموده ديدم جيب دامان گل و سنبل
صبا خوش تركتازي كرده است امروز بر رويت
***
پاس نفس بدار كه آئينه طينتان
در موج مي‏روند چو آب از دم نسيم ( نصر آبادي ، 84 )

صافي اردوبادي
خواجه حاتم بيك اعتماد الدوله فرزند ملك بهرام از احفاد خواجه نصير طوسي و پسر عم ميرزا كافي اردوبادي است. خواجه حاتم چهارمين وزير شاه عباس صفوي بود. در تدبير امور وزارت و معرفت ابواب كفايت و محاسن اوصاف ذات و مكارم اطوار صفات بي‏نظير بود. وي در ابتداي وزارت خويش ، وزارت بكتاش خان حاكم كرمان مي‏كرد و چون بكتاش خان درگذشت از طرف شاه به منصب استيفاء سرافراز شد و بعد از عزل ميرزا لطف الله ( لطفي ) در آغاز سال 1000 (ق) به وزارت رسيد و تا پايان حيات خويش بر سر اين شغل بود. وي در شب جمعه ششم ربيع الاول سال 1019 در پاي قلعة دمدم در سه فرسنگي اورميه به سكته درگذشت. جسدش را به تبريز و از آنجا به مشهد مقدس بردند و در پائين مرقد مطهر به خاك سپردند. ( فلسفي ، 2/808 ).
شيخ علي نقي كمره‏اي درمدح وي قصيده‏اي ساخته كه چند بيت آن چنين است:

اهل صورت كه به جمعيت صوري شادند
فارغ از تفرقة معنوي اضدادند
تا ابد بارور ميوة فضلند و ادب
هر خس و خاركه از خطة اردوبادند
خدمتش را همه از مرفق و زانو به ميان
دست و پا، چار كمر بستة مادر زادند...

ميرزا ملك مشرقي نيز قصيده‏اي در مدح او گفته كه بيت زير از آنجاست:

بريده راي‏تو بر قد مهر، خلعت نور
چنان بلند كه بر خاك مي‏كشد دامن

گويا شيخ بهاء الدين هم كتاب هفتاد باب فن اسطرلاب را به نام او نوشته و به « تحفة‌ حاتمي » موسوم داشته است( فاني ، 817 ).
در كتاب « دانشمندان آذربايجان » و « مكتب وقوع » تخلص او « صافي » ضبط و در « روز روشن » اين ابيات به نام وي ثبت شده است:

از آن برگردِ سر پيوسته گردم پاسبانش را
كه شايد فرصتي يابم ببوسم آستانش را
***
( اين بيت كه علاوه بر روز روشن در جنگ خطي شماره 2793 كتابخانة مرحوم حاجي محمد نخجواني نيز به نام ميرزا حاتم بيك آمده، در « دانشمندان آذربايجان » صفحة 36 بنقل از مجموعةالاشعار فتح الله بن ميرزا احمد جفار به ميرزا رحيم اردوبادي متخلص به « اردو » نسبت داده شده است و در تذكرة‌ اختر با اندك اختلافي به نشاطي گرجي )
عالم و هر چه دراو هست به يك جو نخرم
هر كه يارش به مراد است همه عالم از اوست
***
مرا دل مبتلا كرده‏ست، چون از ديگري نالم؟
هميشه دشمن من از دورن خانه مي‏خيزد
***
ماده تاريخ زير هم در تجديد بناي قلعة تبريز از اوست:

قلعة تبريز چون اتمام يافت
ديدة اعداي دين را ميخ شد
باعث امنيت تبريز گشت
« امن شد تبريز » از آن تاريخ شد ( 1014)
( آذر ، 30 ؛ واله ( خطي ) ؛ صبا، 116 ؛ فاني ، 817 ؛ تربيت ، 213 ؛ فلسفي، 5/1729، جم )
ضياي اردوبادي
شيخ ضياء الدين متخلص به « ضياء » از شاعران معروف ( اواخر سدة نهم و اوايل سدة دهم ) اردوباد است. در اوايل عمر به خراسان رفت و در آنجا به دقت ذهن اشتهار يافت. در مجلس امير عليشير نوايي ( 906 ق ) به خواندن اشعار خود مبادرت مي‏كرد و گاه به صله و تشريف سرافراز مي‏گشت. سام ميرزا در تحفة خود او را اردوبادي و صاحب نگارستان سخن، اردبيلي و امير عليشير، تبريزي معرفي كرده‏اند. به هر حال اشعار تركي و فارسي دارد. اكثر قصايدش به طريق لغز واقع شده است. از آن جمله است قصيدة شطرنجيه كه در مدح غريب ميرزا (‌ 902 ق ) ساخته كه چند بيت آن چنين است:

اي‏دل كدام عرصه در اين كشور آمده
كز خيل روم و رنگ در آن لشكر آمده
خيل غريب و قوم عجيبي كه در مصاف
بي تيغ و تير بر سر يكديگر آمده...
سلطان عصر « شاه غريب » آنكه در بساط
هر گوشه صد چون شاهرخش چاكر آمده

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 12:56 |